mardomsalari
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند ...... پنهان خورید باده که تعزیر میکنند _ ناموس عشق و رونق عشاق میبرند ..... عیب جوان و سرزنش پیر میکنند _ جزقلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز ...... باطل در این خیال که اکسیر میکنند
mardomsalari
گر نشوی پخته در این کارزار ...... دهر به دوش تو نهد بارها
mardomsalari
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم ..... شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
mardomsalari
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود..... چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
mardomsalari
عشق من! من ترا می پرستم ..... بی توهرگز ندانم که هستم
mardomsalari
داد درویشی از سر تمهید_سر قلیان خویش را به مریدی _گفت که از دوزخ،ای نکو کردار _ قدری آتش بروی آن بگذار _ بگرفتا، ببرد و باز آورد _ عقد گوهر ز درج غاز آورد _ گفت که در دوزخ هرچه گردیدم _ درکات جهین را دیدم _ آتش و هیمه و ذغال نبود _ اخگری بهر اشتعال نبود _ هیچ کس آتشی نمی افروخت _ ز آتش خویش هر کسی میسوخت.ز آتش عمل خویش ....
mardomsalari
مـــرد ی را علت قولنج افتاد ـ تمــام شب از خــدای درخواست کــه بادی از وی جــد ا شود ـ چــون سحر رسید ناامید گشت و دست از زنـــدگی شسته، تشهد میـــکرد و می میگفت ـ بار خــد ا یا بهشت نصیبم فــرمای ـ یکـــی از حا ضران گفت ـ ای نــا دان از آغــاز شب تا ا ین زمـــان التما س بادی داشتی پذ یرفته نیامــد ـ چگــونه تقاضای بهشتی که و سعت آن به انــدازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گــــردد ـ
mardomsalari
هیچگاه عشق را گدایی نکن ! چون هرگز چیز با ارزش را به گدا نمی دهن
mardomsalari
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
mardomsalari
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
mardomsalari
احمد شاملو در نگاهت همهی مهربانیهاست قاصدی که زندگی را خبر میدهد. و در سکوتت همهی صداها فریادی که بودن را تجربه میکند.
mardomsalari
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت .... به قصد جان من زار ناتوان انداخت __ نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود .... زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت__ به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد ....فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
mardomsalari
گوهر جام جم از کان جهانی دگرست..... تو تمنّا ز گل کوزه گران میداری
mardomsalari
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر.....بار دگر روزگارچون شکر آید