#اعتراف میکنم قبل عید که رفتم سلمونی دیگه نرفتم بعد الانم 3هفته اس ریشمو نزدم {آیکون مَظی جنگلی} بعد امشب مهمون داشتیم انواع واقسام لقب دریافت کردم مثلن افغانی زامبی سیا سوخته وده ها جوایز دیگر
امروز همین که به یه عطر فروشی رسیدم یه دفعه دیدم صاحب مغازه دستمو گرفتبرد تو مغازه من: چیه کاری داری طرف: بیا یه عطر میخوام بدم من :عطر نمیزم بعد یکو داد بوش خوشم اومد گفتم بده نمیخوام تو ذوقت بزنم طرف :معلومه بعد گفتم چقد میشه: گفت 10تومن من:عمرا 10تومن پول بدم گفت: باشه 8تومن بده هچی سرتونو درد نیارم 5تومن دادم اومدم بیرون
تو حیاط خونمون داشتم خیر سرم بسکتبال بازی میکردم بعد مامان بابام از بازار اومدن من رفتم یه شَلیل بردارم (دست مامانم بود) بابام داد زد نه بهش این نفهمه داره ورزش میکنه اذیت میشه مامانم :مگه قبلا میفهمید تو را قران میبینید واسه یه شَلیل نا قابل چطوری تخریب شخصیتی میکنن آدمو
این عقب کشیدن ساعت کامپیوتر دیشب بهم ضرر زیادی زد تو ساعت رایگان فیلم گذاشته بودم واسه دانلود بعد خوابیدم ساعتش یه ساعت اومد عقب بجا اینکه کامپوترم ساعت 7خاموش شه ساعت 8خاموش شد دقیقا یک گیگ از ترافیکم پَرپَر شد
#اعتراف میکنم وقتی برایه اولین بار رفتم مدرسه( آمادگی )کنار در بسته مدرسه یه گوشه نسشتم هی مث خر عَرعَر میکردم تا زنگ آخر خورد رفتم خونه روز بعد مادرم باهام اومد تو کلاس پیشم نشست معلم گفت یه خورشید خانوم بکشید من به مامانم خورشید زن چطوری بکشم بعد مامان واسم کشید من: خورشید چه رنگیه مامانم: زرد الان که فکر میکنم از بچگی دچار نوسانات شخصیتی بودم
من دوتآ دایی مجرد دارم قصد ازدباج ندارنبعد اینا 2سال پیش رفتن ماهواره گرفتنبعد من اصن نمیدونم این ماهوره چیه پدربزرگ مادربزرگم انقدر بهشون گیر دادن اینا رفتن تو یه اتاق دیگه به یه تی وی دیگه وصلش کردن بعد پدر بزرگم اوایل فقط واسه اخبار میرفت پایه ماهواره بعد کم کم این قضیه پیشرفت کرد از ساعت 8شب تا 1شب میشینه پایه سریالآ ترکیه که ظاهرا قسمت پایانی ندارن بنده خداها دایی هام محروم شدن
دقیقا خونه ماهم اینطوری شد من ماهواره گرفتم بعد داداشم همش فوتبال نگاه میکرد آوردم تو اطاق خودم نگاه میکنم بعد اون همش میاد اطاقم نگاه میکنه فقط دیش ترکیه داریم
همراتم هر جا که تو باشی به سرت نزنه جداشی میمیرم فکر من نباشی عکست تو دل شده نقاشی همیشه هر روز بهم شکاکی میگی نباشم چشم تو چشمی با کی انقد مهربونو دلپاکی اسمت رو دل شده حکاکی
بعلخره امروز نيمه گمشدمو پيدا کردم رفتم جلوي ايينه يه يارو بود عين خودم جدي ميگما هر کاري هم ميکردم انجام ميداد حتي زبونمو کردم تو دماغم اونم همين کارو کرد فهميدم نيمه گمشدمه چشمام پر اشک شد سجده شکر بجا آوردم بعد رفتم قرصهامم خوردم خوابيدم
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 16 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه