بعد یادمه رفته بودیم جنگل گردو بکنیم درخت گردو نگو قَد یه ساختمون 10طبقه بعد واسه دست یابی به گردو باس چوب پرتابم میکردیم تا از اون بالا گردو تِلپ بیوفته پایین من مسئول جمع آوری بودم دایی هآم با بابام هی چوب پرتاب میکردن بعد وقتی میوفتاد منم یکی مشکوندم میخوردم یکی را میزاشتم تو نایلون ناسلامتی کار اصلی من میکردم بنده خداها روز بعد هیچکدوم نتونستن دستشونو تکون بدن توشون فقد من سالم موندم که نشون از امادگی بدنی من میده
#اعتراف میکنم افسردگی گرفتم از وقتی این دوتآ را دیدم یعنی خدا میشه بعضیهآ با چه ذوقو شوخی درست میکنه یکشون اسمش هست علی نعیمی شخصیت کاملا جدی مردونه خوش استیل کلن چیزی کم نداره یکی دیگه حمید فدایی خوشگله که من عاشق حالت موشم هعیییی منم از این قیافه هآ داشتم چی میشد بهترین شغل دنیا را هم دارن مدلینگ تنها سخیش اینه که باس بدنشونو همیشه رو فرم نگه دارناز هرکدومشون 120تآ عکس دارم تو یه عکس جفشون کنار هَمَن
پنج شنبه عقد دختر خاله گرامی بود آخرآ مجلس فضا معنویی شد جمع رقآصآ مختلط شد بعد یهو دیدم طرف داماد داداشآ و رفیقآشون یکی یه دونه دامن رنگی رنگی در اوردن اومدن وسط داشتن خیر سرشون قِر کَمر میومدن ولی من به شخصه فکر میکنم اون مشروبی که خورده بودن یه مقدار ناخالصی داشت یعنی آدم سالم اینکارو میکنه
از عروسی داشتیم میومدیم یهو خواهرم گفت مظاهر چرا زن نمیگری بعد من خرسند از این که خواهرم به فکرمه یهو شروع کرد واسه عقدت لباس میگرمواسه بآر بَرون یه دست لباس میگرم واسه وقتی بار میارن یه دست دیگه میگرم واسه حنا بندون یه لباس دیگه میگرم واسه عروسیت یه دست دیگه لباس میگرم نیم وجبی چه خیال پردازی داره این وسط من بهونه بودم
من یه پسر دایی دارم امسال تازه رفت آمادگی زن داییم تعریف میکرد تو مدرسه تنها کسی بود گریه نمیکرد برعکس تا دلتون بخواد جفتگ میزد رفتن صف وایستن مدیر گفت از جلو نظام این بچه ها را جمع کرد همدیگه را دنبال میکردن بعد این اژدها عادت داره یه حرفو دوبار بزنهتو کلاس هی صدا میزد خانوم معلم خانوم معلم معلم جواب نمیداد دوباره میگفت معلم یه تک صندلی آورد پسر دایی مو برد کنار خودش نشوند پسر دایی دفترشو در میاره میگه خانوم معلم خانوم معلم دفتر بن 10 آتشی دارم معلمو روانی کرد
از اونجایی که صبحآ همراه بابام که داره میره سرکار میخوام باهاش تا ترمینال برم واسه همین بابام اومد تو اتاقم مظاهر وسایلتو آماده کن لباس شلوار رفت بگه کیفو دفتر فهمید من همش دست خالی میرم دانشگاه جمله اش ناتموم موند سریع در بست
[!] ما رفتیم ماینعه چشم واسه گواهی نامه بماند 2ساعت نوبت وایسادم با اون منشی که فکر کنم بنده خدا از بیماری خود درگیری مزمن رنج میبرد بماند بختمون وا شد رفتیم داخل بعد این که ازم تست چشمو گرفت بهم میگه پاشو روتو کن سمت راست راه برو بعد چپ راه برو بعد گفت دستتاتو بزار رو سرت بشین پاشو کن برگشتم به خانوم دکتر گفتم حالتون خوبه برگشت گفت مرسی ممنون چه پسر با ادبی من
تو تلویزیون داشت فیلم پلیسی میداد بعد آقا پلیسه داشت تاثییر یه روان گردانو میگفت که: باعث نوسانات شخصیتی دیوانگی خوددرگیری بعد یهو خواهرم زد زیر خنده میگه اینا را که داداشم دارهمن:
دیروز یه دختر خانومی باکلاسی لابد دانشجو بود اومد تو اتوبوس نشست از تو کیفش یه کتاب در آورد که من هر وقت به اسمش فکر میکنم یا محتوا درونش فکر میکنم روحم شاد میشه اسم کتاب بود "یک الاغ خر"
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 19 ساعت و 22 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه