نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده. پناهم ده .
نغمـــــه ی دل
خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانم خداوندا در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نغمـــــه ی دل
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم !! همان اول که اول ظلم رامی دیدم از مخلوق بی وجدان‘جهان را باهمه زیبایی وزشتی به روی یکدگرویرانه می کردم.
نغمـــــه ی دل
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بی همراه، گم شدن تا ته تنهایی محض، یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی، تو بگو، از ته دل من خدا را دارم...
نغمـــــه ی دل
قلب من دوباره تند تند می زند مثل اینکه باز هم خدا روی قالی دلم، قدم گذاشته در میان رشته های نازک دلم نقش یک درخت و یک پرنده کاشته قلب من چقدر قیمتی است چون که قالی ظریف و دست باف اوست این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است هدهد است می پرد به سوی قله های قاف دوست...^
نغمـــــه ی دل
ای خدا به من بگو لکه های چرک مرده را کجا خاک می کنند؟ از میان تاروپود قلب جای جوهر گناه را چطور پاک می کنند؟ آه از این همه گناه و اشتباه آه نام دیر تو است آه بال می زند به سوی تو کبوتر تو است
نغمـــــه ی دل
شب که می شود، خدا روی قالی دلم راه می رود ذوق می کنم، گریه می کنم اشک من ستاره می شود هر ستاره ای به سمت ماه می رود یک شبی حواس من نبود ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکّب سیاه سال هاست مانده جای آن جای لکه های اشتباه
نغمـــــه ی دل
قلب من قالی خداست تاروپودش از پر فرشته هاست پهن کرده او دل مرا در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من از تلاش آفتاب
نغمـــــه ی دل
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم … گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !
نغمـــــه ی دل
دوست نباشد به حقیقت که او / دوست فراموش کند در بلا
نغمـــــه ی دل
دیگران را ببخش ! نه به خاطر اینکه سزاوار بخششند …. به خاطر اینکه تو ؛ سزاوار آرامشی … !!!
نغمـــــه ی دل
آنکه از ما دل به یغما میبرد دیوانه نیست, آشنای لحظه هایم هست او بیگانه نیست, با غزل آمد مرا خاکستر عشقش نمود, شمع سوزانش شدم اما چرا پروانه نیست….
نغمـــــه ی دل
مردانه که دلت بگیرد کدام زن میخواهد آرامت کند…؟ مردانه که بغض کنی چه زنی توانایی آرام کردنت را دارد…؟ مرد که باشی حق این ها را نداری… مرد که باشی حق ات فقط در دل نگهداشتن است…. مرد که باشی از دور نمایِ کوهی را داری , مغرور و غمگین و تنها…. مرد که باشی شب که دلت بگیرد یک نخ سیگار روشن میکنی و خودت را پشت دودش پنهان میکنی….
نغمـــــه ی دل
با من چه میکنی؟ نه دست هایم را می گیری نه تنهایم می گذاری چشمهای روشنت ثروتمند شد!!! بس که به تاریکی ام فخر فروخت چه از جانم میخواهی؟ بگذر… من که بالهایم سوخت!
نغمـــــه ی دل
روزی می آیی اما آنقدر دیر که چنان رج به رج از تنهایی بافته ام لباسی به تن خویش که تو را یارای پوشاندنم نیست……….
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 13 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبل