†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
عمری ست بیخ دلم نشسته ای. یکم خودت را بکش کنار، شاید یکی مرا درگیر کند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حرف می زد. تنم خالی و پر می شد.تلنگری پشت گوشم می زد،یادم می افتاد خواب های نیمه روزی زمستان انگلک های شیطان هستند. می پیچم در پتوخودم را. بو می کشم. اسپرم های خشک شده برتنم بوی کافور می دهند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
میوه ممنوع! سهم من باش از تمام باغهای نوبر دنیا طعم هستی را به لبهایم اشارت کن عشق را ارزانی من باش.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نه حرفهای عاشقانه نه بوسههای داغ لبدوز گاهی فقط باش .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آنچه میگویی گوارا مثل باران است هیـچ میدانی؟ کویـرم میکند آن حرفهایی که نمیگویی.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
جز عشق مگر چه میتوان نامید؟
این داغ که در نگاه میبارد
این درد که دست بر نمیدارد.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ابر هم از فرط دلتنگی نمیداند سر به دامان کدامین کوچه بن بست... جمعههایم لعنتیتر میشود بی تو.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گنجشک را تکه نانی زنده نگه میداشت .... عاشق را تکه دلی !! اما دریغ کردند رهگذران ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ببین با من چه کرده اند که تنها درد ، شفای درد من است …
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گوشه ی راستم بنویس
“زنــــــده”
پخش مستقیم
از کجایش مهم نیست …
بنویس زنده است هر چند دلش گرفته باشد !!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مــادربـزرگـ خـیـال مـی کـنـد
هـر چـه بیشـتـر بـرایـش قـرص بـنـویـسـند
بـیـشـتـر زنــده مـی مـانـد!
مثـلِ مــن
کـــه خـیـال مـی کـنـمـ
هـر چـه بـیـشـتـر بـرایـتـ شـعـر بـگـویـمـ ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی /وقتی که هر دو را به تو با هم نمی دهد
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
لرز میکند کلام هرز میرود سلام ؛ امشب، آخر کلافگی است.
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 21 ساعت و 8 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 1 ساعت و 54 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 13 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!