†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آمد و در اتاق را که بست روح ساکتم از ته کلاس ذهن جابجا شد و روی صندلی اول زبان نشست.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هــر آدمـی کــه مـــیـرود ، یــک روز .. یــک جـایـی .. بــه یـک هــوایــی .. بـــرمیـــگـردد ! همــیشه یـک چـــیـزی ، بـــرای ِ جــامــانــدن هــست ! حتّــی ؛ . . یــک خـــاطـــره...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نــه تنهـــا ترکتــــ می کنندـ ... حتـی وقتـــ رفـتن بــا تمامــ پـــررویی دستــور همــ میدهندـ : مواظبـــ خودتـــ بــاش ... !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
همه می گویند: آفتابگردان عاشق خورشید است ... چقدر هم وفادار... اما هیچ کس نگفت: آسمان در غیاب خورشید چادر به سر می کند...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
کـــسی نمیــتـــواند بنـــشیــند..ایـــنجـــا کنـــار دلــــمـــ.. برگـــرد کــه هـــوای لحــظاتـــمـــ... بی تـو تــنگ است...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هـــزاران سال مــرا پیــر کـــرد........ حضـــورت در خـــوابـــمـــ....
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
موازی همیم... به موازات هم ایستاده ایم ومن از هندسه میترسم...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خدایــــــــــــــــــا ... به حد کافی خیال بافتم !.. و تنم کردم .. یه کم واقعیت شیرین .. لطفاً ...!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
كــاشــ مـــے فهمیــدے كـ ـــہ تـ ــ ــو از دیــ ـ ــد مــטּ زـےـبا بــودے دیگــراטּ حتــــــے نگاهتـــ همـ نمــــے كردنـــد و تــ ــ ــو چـــ ــہ اشتباهــــــے مغــــرور شــدے...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در خانه با طناب خود خلوت کن /تا تنهایی کار خودش را بکند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بعضی از پنجرهها بوی باران دارند بعضی از پنجرهها آسمانـند و نسیم بعضی از پنجرهها دیوارند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را فریب دهـــم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دیگر کمتر اشک میریزم...
دارم بزرگ میشوم یا سنگ؟؟
نمیدانم!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آدم ها همه معمارند. معمار مسجد خویش . نقشه این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند.!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نه از سفید و نه از سیاه ، دیگر از هیچ یک نمی نویسم ! دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت ... هیچ کدام را نمی خواهم ، همین چند وقت خاطره برای گریه هایم کا[!]ت
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 21 ساعت و 9 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 1 ساعت و 56 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 15 ساعت و 15 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 17 ساعت و 4 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!