†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بـَعد از ایـن همه التمـاس ... فقـط شـَب ها مالِ من میشوی ... بـاشـَد ...! دیگـَر چه باکــ ؟؟؟ اگـر فقط در خواب هایم مالِ من می شوی ، کاش همه ِ زندگی ام خوابــ بـود ... اصـلـا چه بهتر اسـت خوابیــدن ، در این دنیـایی که صداقت و خوبی در آن به خوابـ رفته ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تو به من می گفتی: «دل تو با دل من همپا نیست» ... تو نمی دانستی دل من ... از غم دیدار تو با آن دگری ... می لنگد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چه 13 باشد چـــه یکــ روز دیگــر وقتی سهمـ من از تمـام این روز هــا " نبودنت " باشـد نحس است روز ها
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مهـم نیست چه رنگـی باشـی ،
خوش که باشـی ،
پـنـجه ی آفتـابـی ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دلــم شــاخــه ای
کــه مــیخــواهــد بــا پــرنــده پــرواز کنــد!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
مردی چنگ در آسمان افکند، هنگامی که خون اش فریاد و دهانش بسته بود.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حجم خالی تو را حجم پر هیچکس پر نمیکند ... حالا تو هی بگو : دوستان به جای ما !
بازی با کلمات و دِل واژه ...
می تراود مهتاب می درخشد شبتاب نيست يکدم شکند خواب به چشم کس وليک غم اين خفته چند خواب در چشم ترم می شکند.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تويي كه در همه شبها چراغ خانه مايي
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ميدمد صبح و کله بست سحاب/الصبوح الصبوح يا اصحاب
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نی قصهی آن شمع چگل بتوان گفت/نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد /من نیز دل بباد دهم هرچه بادا باد...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/ که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 21 ساعت و 23 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 12 روز و 4 ساعت و 42 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 11 روز و 10 ساعت و 43 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 12 ساعت و 32 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!