Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
شاخه ها تن به تقاضای شکستن دادند... برگ ها یک به یک از شاخه به خاک افتادند... باز موسیقی تار شب و قانون سکوت... بادها باز هم، اواز عزا سر دادند
Jangal
دلم خوش است به گلهای باغ قالی ها...که چشم باران دارم ز خشکسالی ها...به باد حادثه بالم اگر شکست،چه باک!...خوشا پریدن با این شکسته بالی ها...چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟...تمام دور و برم پر ز جای خالی ها... زالال بود و روان رودِ رو به دریایم...همین که ماندم مرداب شد زلالی ها... خیالِ غرق شدن در نگاه ژرف تو بود... که دل زدیم به دریای بی خالی ها...
Jangal
باران بهاران را جدّی نميگیرد... چشمان من خیل غباران را... هرچند ...از جادههای شسته رُفته،... از این خیابانهای قیراندود... دیگر غباری برنخواهد خاست؛
Jangal
ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن... بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن... كار جهان جز بر مدار آرزو نیست... با این همه دلهای ناكام ِ رسیدن
Jangal
گاهی یادم میرود که هواست به من هم هست...
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 48 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 2 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 22 ساعت و 53 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 22 ساعت و 50 دقيقه قبل