Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی... سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم****از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد... همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم****در حسرت پرواز با مرغابیانم... چون سنگپشتی پیر در لاكم صبورم
Jangal
باری... این حرف های داغ دلم را... دیوار هم توان شنیدن نداشته است...آیا تو را توان شنیدن هست ؟
Jangal
گرچه گریه های گاه گاه من... آب می دهد درخت درد را... برق آه بی گناه من... ذوب می کند... سد صخره های سخت درد را... فکر می کنم... عاقبت هجوم ناگهان عشق... فتح می کند پایتخت درد را
Jangal
روزي كه روي درها / با خط ساده اي بنويسند: / « تنها ورود گردن كج، ممنوع!» و زانوان خسته مغرور / جز پيش پاي عشق / با خاك آشنا نشود و قصه هاي واقعي امروز / خواب و خيال باشند / و مثل قصه هاي قديمي / پايان خوب داشته باشند
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 48 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 23 ساعت و 2 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 22 ساعت و 53 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 22 ساعت و 50 دقيقه قبل