فردایی دیگر
یه بیسکویت خوردم از یه سبزی خاص بود دقیقا متوجه نشدم چه نوع سبزی ای بود ..ولی خیلی خوشمزه بود ..
فردایی دیگر
گوشیمو برداشتم صداش اشنا بود اما هر چقدر به ذهنم خستگی دادم برای به یاد اوردن صاحب صدا نشد ...حتی فکرشم نمیکردم که خودش باشه...تا اینکه یکی از مطالبی که قبلا نوشته بودمو با همون لحنی که اون روز تذکرشو داده بودم خوند....اون وقتی شناختمش..تقریبا غافلگیرکننده ترین اتفاق سال جدید بود برام...بین احوالپرسی شادانه و متانت گفتارم مونده بودم...مثل یه سکوت...
فردایی دیگر
از اینا براش کادو میگیرم ...عیدی که رفته بودیم نمایشگاه صنایع دستی جنوب ..یه دونه برای خودم گرفتم..با یه ببعی.
فردایی دیگر
کاش اینهمه نشونه شناس نبودم که با دیدن یه چیز کوچیک تا ته منظور و مقصود ادمو بدونم به قولی کاش انقد تیز نبودم
فردایی دیگر
فلافل بختم امشب ..خوب شده بود طبق استاندارد ش.
فردایی دیگر
انقدر جستجو کردم چنتا مدل شیک برای مانتو بیابم مگه یافتم ...نمیدونم من سخت پسندم که البته هستم یا اینا طرح خوب نمیدن بیرون....
فردایی دیگر
وقتی یه قطره گلاب خالص قبل از هر بار مصرف میریزید توی دواتتون مرکبش به مراتب سیاه تر و روان تر کار میده با قلم ...ضمن اینکه دواتتون هم همیشه تمیزه و خوشبو..و مرکبش هیچ وقت خشک نمیشه..
فردایی دیگر
امروز خیلی واضح دستام دارن میلرزن....کلی طول کشید تا گروه کانون شعرای معاصر رو پیدا کنم و به عادت هر هفته شعرای جدیدو ببینم..
فردایی دیگر
پارسالی یه بچه توی ردیفی که نشسته بودیم و جوشن میخوندیم اومد سراغم...یه بیسکویتم دستش بود مستقیم اومد سمتم...چادر نمازم روی صورتم بود صورتمو ندید چادر رو زد کنار بدون اینکه نگام کنه به زور میخواست بیسکویت رو بذاره دهنم....با چشمای خیس وسط دعا زدم زیر خنده...گیر داده بود هر کار میکردم جلوشو بگیرم بازم میخواست بذاره دهنم ازش خوردم...وقتی ماموریتش تموم شد و به صورتم نگاه کرد زد زیر گریه ...نفهمیدم چشه...خوابید زمین و گریه زاری ...بعدا فهمیدم خیال کرده من مامانشم بیسکویت اورده بده مامانش بعد که فهمیده من مامانش نبودم خیلی خجالت کشید....
فردایی دیگر
یادش بخیر اون وقتا سیزده چهارده سالگیم ماه رمضون همین ساعتا مینشستم کنار مامان ازبس گرسنم بود یه ریز از افطار حرف میزدم
فردایی دیگر
اون وقتای بچگیم ..خیلی بچگیم...یادم میاد دو تا عروسک رو یه روز بابا برام خریده بود ...شبش دختر همسایمون اومد خونمون عروسک تاز شو اونم نشونم بده ..از همه اون عروسک چشمم گوشواره هاشو گرفت یه برگ سبز رنگ و درخشان بود..وقتی رفت بغض کردم که کاش مال من باشه..مامان فهمیدن همون موقع گفتن نه ..شما کلی عروسک داری ..هیچی نگفتم دختر همسایمون رفت ..دیگه هم از مامان نخواستم چیزی ..شب خواب دیدم یه عروسک خیلی قشنگترش ..عین فرشته ها البته با همون گوشواره ها هی میاد سمتم دستم میبردم بگیرمش دور میشد .. هر بار دستم بهش نزدیک میشد دورتر میشد ..درست وقتی گرفتمش از خواب بیدار شدم ..هیچ خوابی به اندازه اون خواب تو اون سنِ خیلی کمم یادم نمیاد از بچگیم ..برای همینم یادش خیلی برام باارزشه....خیلی وقتا تو زندگی اتفاقشو دیدم ..زیادم دیدم..دور شدن چیزی که بهش نزدیک میشی..
lexus
13 سال و 1 ماه و 6 روز و 12 دقيقه قبل