از یاد رفته...
هر دم به گوشم میرسد ، آوای زنگ قافله این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله يک زن ميان محملی، اندر غم و تاب و تب است اين زن صدايش آشناست،ای وای من او زينب است
از یاد رفته...
چه سنگین می شود دنیا گاهی که باور هایت برای همیشه می شکند گاهی که خیالش کابوس چشم می شود چه سنگین می شود دنیا انگار (دنیا) می آید صاف می نشیند روی سینه پوزخند زنان که حالا اگر می توانی نفس بکش ...
از یاد رفته...
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی ، حتما برو بی معطلی! چون نمیبایست کار به شک می کشید، که بیاندیشی یا نیاندیشی! همان لحظه شک ،کار تمام است! نه اسمش عشق است؛ نه علاقه؛ نه حتی عـادت؛ "حماقتِ محض است دلتنگِ کسی باشی که دلش با تو نیست."
از یاد رفته...
ما آدمک ها عاشق دل بازی ایم اولین عروسکی که دست هایمان برای داشتنش بلند می شود می شود بت چه سیاه باشد چه سفید کافی است شب شانه اش خانه اشک هایت شود دیگر کهنگی اش رنگ رفتگی لباسش دیگر هیچ چیزش مهم نیست محرم می شود تمام نفس هایت را هر چه قدر هم که دست پای دل را ببندی باز دل می دهد به دلش ... وای به حالت اگر یک روز عروسک دل ببندد به نگاهی به سایه ای به خیالی باید آن وقت یا برای آه های ناخوانده اش میزبانی کنی یا باید به دندان بکشی گره دل پاره پاره کنی اش گره بزنی عروسک را به نگاه
از یاد رفته...
گاهی دلم می سوزد برای خودم چه زود تمام "تو" ها را می بخشد به لوند هایی که توی قصه ی "من و تو" سیاهی لشکر نقش "او" بودند ...
از یاد رفته...
گاهی آه آنقدر عمیق در می آید از ته ته دل که آتش می کشد تمام دنیا را
از یاد رفته...
چه آرامشی می نشیند توی دنیا انگار دوخته می شود لبخند روی تمام لب ها و پا قرض می کنند برای فرار تمام ترس ها . . . وقتی دست هایت دیوار می شوند دور تنم ...
از یاد رفته...
نوشته بودند : درد را از هر طرف که بخوانی درد است خنده بود حرفش درد را فقط خوانده بود ، دست هایش نه طعم نداشتن را چشیده بود نه حتی برای آرزو کش آمده بود نه حتی تنش زخم هایی داشت پر بوی تحقیر درد را فقط خوانده بود
از یاد رفته...
سپیدی موهایت را دوست دارم دانه دانه اش بوسه مهربان خداست برای پیروزیت توی سختی درد هایی که قصد کرده بودند به شکستن کمرت
از یاد رفته...
سخت ترین ثانیه های دنیا وقتی ست که می آیی خودت خیانت می کنی به دل درگیرش می کنی توی بازی تقصیر کسی نیست ما خودمان دلش را بند میزنیم به نگاهی ، لبخندی دهانت از ته خیار هم تلخ تر می شود وقتی نگاه ، هرزه می شود دوست ، دزد می شود همه مهربانیت را روی دوش می اندازد سوغات خانه دیگری می کندش تقصیر کسی نیست ما آدمک ها خودمان عادت کردیم پاهایمان ، توی جاده ای قدم بر دارد که می صرفد من دست هایم تازگی کم می آورد توی درد دل کردن دست گناهی ندارد دل حرف هایش سنگین شده دیگر توی ریتم نمی نشیند دل من داغ خورده آدمک هایی ست که مرد نشده ، شمشیر نامردی بستند دل من داغ خورده حرف آدمک هایی ست که چهره هاشان آشناست ولی حرف هاشان ، دل هاشان غریبه که نه ، دشمن است من دلم برای مهربانی تنگ شده خسته شدم از تلفن هایی که وقتی می صرفد ، زنگ می خورد از آدمک هایی که وقتی می صرفد ، مهمان دلت می شوند از چشم هایی که وقتی می صرفد ، نگاهت می کنند من دلم برای یک دست رو بازی کردن تنگ شده ، غریبه
از یاد رفته...
گیرم که باخته ام!!! اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحهء بازی بیرونم بیندازد "شوخی نیست من شاه شطرنجم... " !!!
از یاد رفته...
قرار بود تمام روزهایمان کنار هم باشد قرار بود دست هایمان همیشه دست های هم را بچسبد قرار بود جاده فردا ها را ما بسازیم قرار بود ... خیلی قرار ها داشتیم یادت می آید؟ دست هایمان جدا ، پاهایمان جدا تر قدم برداشت هر کداممان چسبیدیم یک گوشه دنیا دور دور از هم دور دور از قول هامان ... . . هم نسل عزیز ، هر کجای سرنوشت که نشسته ای به حرمت قول هامان به حرمت تمام روز های خوب با دست هایت چیزی بساز بگذار سینه هایمان برای نسل بعد همیشه جلو باشد ....