دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
نیلـツــو
نیلـツــو

امــروز داشتــم از دانشــگاه بــرمیگشتــم / بعــدازظهــر / خــیابــونا بــود ، یـــِ آقــایی بـا گــوشیش صحـبت میکــرد ُ بلنــد بلــند میکــرد . . .

الهه
الهه

داره سریال یا همون خودمونو رو دوباره پخش می کنن...

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

ظهر برا یه کاری رفتم یه اداره؛هوا آفتابی بود؛بعد نیم ساعت که اومدم بیرون داشت بارون میزد اونم با چه شدتی؛

الهه
الهه

دیشب چ خواب ِ بدی دیدم... چقد گریه کردم.

raha
raha

وای کم کم دارم عاشـــــــــــــــق ِ علیــــــــــــرضا آذر میشـ ـ ـ ـم / خدا کنه ببینمش تو نمایشـــــــــــــگاه : )

°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°

خانومه زنگ زده که برای دختر خانومتون تماس گرفتم! ...گفتم من خودشون هستم

آناهیتا
آناهیتا

از نیمه دوم اردیبهشت که رد میشیم،بیشتر یاد مادر بزرگم می افتیم...

الهه
الهه

امروز کلیدو ک انداختم و درو باز کردم فقط تنها چیزی ک فهمیدم این بود ک: مانتو و مقنعه و کیفو ... یه لحظه همه پرت شدن هوا... مامان و بابام همینجور هاج و واج مونده بودن من کجا اون شکلی دویدم رفتم...

دینا
دینا

امروز یکی از دوستان دنبالری رو دیدم ... میگه پستاتو تازه دارم میخونم قبلا کجا بودی

یـ ـک آدمـ ـ
یـ ـک آدمـ ـ

امروز یه صحنه جالبی رخ داد / توی راه برگشت از دانشگاه توی تاکسی یه دختر کنارم بود که خابش برد وسط راه / سرش افتاد رو شونم / توی خاب هم داشت گریه میکرد / خیلی جالب بود

الهه
الهه

خدا نصیب هیچ کسی نکنه...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°

مادرم از خستگی توی آشپز خونه خوابش برده بود ..

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
باران بهاری
باران بهاری

دیروز وقتی داشتم از کنار ِ میله های رد می شدم یه خانومی صدام زد ...

آناهیتا
آناهیتا

یه لحظه بوی سوختگی اومد.فکر کردم از سیستم باشه.سریع سیستم رو خاموش کردم و و رفتم آشپزخونه رو هم چک کردم.دیدم اونجا خبری نیست و مشخص شد بوی لاستیک سوخته از خبابان بوده.

آناهیتا
آناهیتا

خوبی این روزها اینه حداقل شبا رادیو هفت پخش میشه و کمی دغدغه های ذهنی فراموش...