๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
نه باورم نمیشه ... خدائیش باور کردنش سخته ... وقتی یهویی دیدم نوشته تو سرتیتر ، خبر فوری : حجازی از میان ما رفت ... واقعا برا چند ثانیه هنگ کردم . یعنی به همین سادگی ؟ واقعا تو این جور شرایط میفهمی که دنیا چقد پوچه و زودگذر .... تفاوت همش یه چشم بهم زدنه ! یجورائی بهت زدهام نمیدونم چه واکنشی نشون بدم ترجیهمیدم فعلا خودمو رها کنم ..... شاید بشه بپاس زحماتش فعلا فقط از بقیه مردم براش طلب آمرزش کرد ... بدرود اسطوره ! بدرود
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
امروز تقریبا ساعت 10 بود که با صدای خاله از خواب بیدار شدم ! اوه اوه بدجور ضایع شدم که منو با اون لباس دید و تو اون وضعیت . خلاصه یه جوری پیچوندم موقعیتو ... روزی که شروعش اینطوری باشه خدا رحم کنه پایانشو !!! امروز یکم تو خودم بودم . شاید دلیلش حالت امروز بود که شبیه روزای جمعه بهم حس غربت تو این دنیا میده باشه اما خوب شدیدا دوس داشتم با یه نفر حرف بزنم ! روز ، شد و همینطور تو خودمم شاید بهتر باشه تو خودم بگیرم بخوابم . اما یه خوبی داشت ... اونم اینبود که تمامیه لاین های کدنویسی اسکریپت سایتو که تو اجرا ارور میداد مرور کردم و مشکل کارو پیدا کردم بعدم نشستم و شروع کردم به انتخاب آهنگ برای استارت که اگه حالم خوب بود امشب میتونست باشه که نشد ! دیشب بعد سوالی که ازم پرسیده شد ، بروز ندادم اما تا نیمه های منتهی به صبح ِ شب همینطور از جلو چشام رد میشد ..... ولش کن بش فک نکنم بهتره ... حس میکنم امروز یه روز پربار نبود چون هرچی بش فک میکنم جز 3 یا نهایت 4 تا چیز تو نظرم نمیاد و این نشوندهنده ی پوچیه یه روز ِ گذشته بر آدمه که میتونست تبدیل به یه روز موندگار بشه ! به این جمله دلمو خوش میکنم...
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
اوففف .... چقد حال خوبی داره وقتی با 80 % آمادگی میری سر جلسه و با 100 % نتیجه میای بیرون از امتحان . یه جورایی معجزست ... و امروزم برا من تکرار شد ! شاید ترسی که از روز اول نسبت به این درس داشتم و بیشتر از باسابقه های رشته بهم منتقل شده بود ، باعث شده بود اینطوری بخونم ! اما خودمم تا آخرین لحظه دلهره داشتم ... اما تا برگ سوالا رو دیدم ... حالا دوتا دیگه مونده تا راحت شدن از شرشون و تمرکز کردن رو اون چیزه... نه ... قول داده بودم تا سر وقتش بش فکر نکنم ... آره نباید فکر کنم ! امروز یه سری چیزا رو نوشتم رو تابلو تو دیوار تا یادم بمونه : اول اینکه هیچوقت ناامید نشم حتی تو شرایطی مثل امروز !... دوم اینکه یادم باشه هیچ وقت تو دادن مشاوره یا همصحبتی با کسی که میدونم شاید حرفام ترسیم کننده یه مسیر جدید براش باشه ، غرض ورزی نکنمو چیزایی که خودم دوس دارم رو بهش تحمیل نکنم چون نمونه بارز خیانته !... سوم اینکه سعی کنم به به جای اینکه همه ی خوبیا و زیبایی ها رو مال خودم داشته باشم به قشنگتر شدنش سر جای قبلیش کمک کنم !... و آخر اینکه سعی کنم یه جایاینکه یه نفرو از یه نفر دیگه جدا کرده و ، سعی کنم
روحش شاد...هنوز که هنوز اشکم در میاد...
14 سال و 6 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 23 دقيقه قبل