๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
(اپل_ قسمت اول ) یادم میاد داشتم اول راهنمایی مبرفتم و استرس اینکه باید پا به شبانه روزی بذارم امونم رو بریده بود ! ... شاید تا اونروز تنها چیزی که از شبانه روزی منو مجذوب کرده بود واژه کامپیوتر بود ! اون موقع که هنوز به زور توی تلویزیون کامپیوتر دیده میشد و اونم اکثرا تو فیلمای خارجی یا تبلیغات " ایزایران " که اونام فقط به نوعی نمایونگر سیستم خشک و بی روح ( ! اما کاربردی ) داس بودن ، فکر اینکه میتونم ارتباطی با باکلاسترین مفهموم اون زمان یعنی "کامپیوتر" داشته باشم برام رویایی مینمود ...
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
مینویسم ممکن... میخوانم ممکن ... اما باز باور اینکه ناممکن است چیره میشود بر هرآنچه مینویسم و میخوانم ! اینروزها به وضوح شاهد اثبات ناممکن بودن ممکن هایمم ... گاه که فکر میکنم امکان ندارد چیزی را بدست آورم در عین ناممکن بودن ، بدست آوردنش ممکن میشود و سپس که از دست دادنش را فاقد امکان میدانم ، از دست رفتنش به من ثابت میکند که باز ناممکن ها ممکن میشوند ! خُلف آنچه میپندارم ... حال این را نمیدانم با ناممکنی که ممکن شد و ممکنش ناممکن ! چه کنم ....
الهه
بامدادٍ روزٍ پنجشنبه...یک روز دیگر بدون زندگی...یک روزٍ دیگر پر از...
الهه
امروز هنوز شروع نشده...دیروز که افتضاح بود.
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
... دچار آنچنان درجازدنی شده ام که نمونه اش را جز به ترم سوم دانشگاه به یاد ندارم ... در این حالتِ به نسبت غریب ، ملموسترین حس آرامش را از همنشینی با سکوت بدست می آورم ! گرچه آنقدر هم که فکر میکردم در پیچاندن حواسم ماهر نیستم و باز خودرا به نقطه ی آغاز گرفتار میبینم ... اوووف ! کاش کسی پیدا میشد که این حالت امروز من ، تجربه ی دیروز او بود و راه رهایی از آن را با انگشتانش برایم نمایان میساخت ...!
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
احساس ميکنم دستانم ديگر به قدر کافي جوان نيستند ... نشان به آن نشان که روز هاي خوب آرام آرام از کف دستانم سُر ميخورند و پرت مي شوند به زمان هاي ماضي ...! احساس ميکنم کمي از زندگي را کم آورده ام ، مثلا از ازل تا آغاز را ! ... حالا هي تلقين کنم به خودم ماه و ستاره وآسمان و بهار را روزي عاقبت همه چيز، پاييز خواهد شد نه ؟ . . . من وحشت دارم . . . من که چيزي نميخواستم من که نميخواستم بهار ، هميشه باشد فقط ميخواستم گل سرخي که از دخترک سر چهار راه ميخرم تاآخر پاييز همان قدر قرمز بماند فقط ميخواستم دستانم به قدري جوان باشند که حتي اگر پير شدم بوي روزهاي خوب را لابلاي روزهايم پخش کنند همين من . . . فعلا . . . ميترسم . . . دلم عجیب برایت تنگ خواهد شد 21 سالگییییی .... خداحافظ ... خداحافظظظظظظظظ .... دونستنه اینکه هیچ وقت دیگه نمیبینمت سخته .... خیلی سخت .... بابت اینکه بهم فرصت تجربه خیلی چیزا رو دادی ممنون . میسپارمت دست خدا !دلم عجیب برایت تنگ خواهد شد 21 سالگییییی