دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
rip-steve-jobs-apple-155268-500-800.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

( اپل_قسمت سوم ) گفت این سیری هست که باید طی بشه ... گاه ما متولد کننده یک ایده ایم اما توان گسترشش را نداریم و این قانون نا نوشته ایست که یا باید ایدتو گسترش بدی یا شاهد گسترشش توسط دیگرانی که توانشو دارن خواه خلاف میل باطنی باشی ... از اون زمان به بعد همیشه رو صاحب همه ی اون لذت هایی که من از ارتباط با کامپیوتر بدست میوردم ، میدونستم ! ... و این احساس تا زمانی که ماکروسافت با ارئه نسخه مدیا سنتر ، سرویس پک 3 و متعاقبا ویستا و 7 مجذوب خودش نکنه ادامه داشت ! ... بعد از سلطنت ماکروسافت بر تفکر کامپیوتری من تنها به مک و آیفون برای من خلاصه میشد ... بعد از پایان دوران دبیرستان ارتباط من با دنیای تلفن های همراه بیشتر از دنیای کامپیوتر شد و هر روز که بیشتر با این دنیا اُخت میشدم بیشتر از احساس بدی بهم دست میداد ! همیشه از به خاطر محدودیت هایی که تو محصولاتش اعمال میکرد گله مند بودم به نوعی که طرفدارای رو هم متعصبانی افراطی بیش نمی پنداشتم ...

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
rip-steve-jobs-apple-155268-500-800.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

( اپل_ قسمت دوم ) بالاخره با کلی دردسر تونستم تو همون روز اولی که مهلت ثبت نام برای قبول شدگان درون آزمون گذاشته بودن ، ثبت نام کنم ! بعد از اسباب کشی به خوابگاه اولین کاری که کردم سرک کشیدن به همه کلاسا بود ... اما یکی از کلاسا که همه پرده هاش کشیده و تاریک به نظر میرسید به علت بسته بودن در غیر قابل نفوذ می نمود ... بعد از شروع اولین هفته تونستم به اون کلاس از درون مجهول وارد بشم و برا اولین بار صفحه ی کیبورد یک کامپیوتر رو لمس کنم ! اون موقع معلم علوم کار آموزش کامپیوتر رو نیز بعهده گرفته بود ... اون زمان تازه همه ی مردم تو تب و تاب ویندوز بودن و وقتی درباره ویندوز و تاریخچه کامپیوتر از معلمم پرسیم ... اون با یه لبخند تلخ بهم پاسخ داد خوشم نمیاد توضیحی دربارش بدم و منو به کتابخونه شبانه روزی راهنمایی کرد ! بعدها که سمج شدم گفت که حتی از تدریس کامپیوتر هم از نظر وجدانی دل خوشی نداره ... اون میگفت که ویندوز بر اساس یک ناجوانمردانگی شکل گرفته !!! میگفت صاحب اصلیش شرکتی به نام بوده ! وقتی گفتم خوب چرا در قبال این دزدی عکس العملی نشون نداده اون شرکت ، گفت ...

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
rip-steve-jobs-apple-155268-500-800.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

(اپل_ قسمت اول ) یادم میاد داشتم اول راهنمایی مبرفتم و استرس اینکه باید پا به شبانه روزی بذارم امونم رو بریده بود ! ... شاید تا اونروز تنها چیزی که از شبانه روزی منو مجذوب کرده بود واژه کامپیوتر بود ! اون موقع که هنوز به زور توی تلویزیون کامپیوتر دیده میشد و اونم اکثرا تو فیلمای خارجی یا تبلیغات " ایزایران " که اونام فقط به نوعی نمایونگر سیستم خشک و بی روح ( ! اما کاربردی ) داس بودن ، فکر اینکه میتونم ارتباطی با باکلاسترین مفهموم اون زمان یعنی "کامپیوتر" داشته باشم برام رویایی مینمود ...

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
im.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

مینویسم ممکن... میخوانم ممکن ... اما باز باور اینکه ناممکن است چیره میشود بر هرآنچه مینویسم و میخوانم ! اینروزها به وضوح شاهد اثبات ناممکن بودن ممکن هایمم ... گاه که فکر میکنم امکان ندارد چیزی را بدست آورم در عین ناممکن بودن ، بدست آوردنش ممکن میشود و سپس که از دست دادنش را فاقد امکان میدانم ، از دست رفتنش به من ثابت میکند که باز ناممکن ها ممکن میشوند ! خُلف آنچه میپندارم ... حال این را نمیدانم با ناممکنی که ممکن شد و ممکنش ناممکن ! چه کنم ....

الهه
الهه

بامدادٍ روزٍ پنجشنبه...یک روز دیگر بدون زندگی...یک روزٍ دیگر پر از...

♥ نی‌نی خوشمله ♥
♥ نی‌نی خوشمله ♥

هر روز تکراری تر از دیروز ...!!

هــادی
هــادی

امروز و خوب شرو کردم .. همین

الهه
الهه

امروز هنوز شروع نشده...دیروز که افتضاح بود.

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
149659-530-530.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

... دچار آنچنان درجازدنی شده ام که نمونه اش را جز به ترم سوم دانشگاه به یاد ندارم ... در این حالتِ به نسبت غریب ، ملموسترین حس آرامش را از همنشینی با سکوت بدست می آورم ! گرچه آنقدر هم که فکر میکردم در پیچاندن حواسم ماهر نیستم و باز خودرا به نقطه ی آغاز گرفتار میبینم ... اوووف ! کاش کسی پیدا میشد که این حالت امروز من ، تجربه ی دیروز او بود و راه رهایی از آن را با انگشتانش برایم نمایان میساخت ...!

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
my.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

روزها از پی هم میگذرند و من هر روز بیشتر از به اسارت درآوردنت پشیمان میشوم ... تو را روح گفته اند و قوه ی پرکشیدن برایت ملزوم !.. و تو نیز هم چو من میدانی که چنین اسارت را خالق بر هر دوی ما تقدیر نموده ... گرچه من در قبال طلب آزادیت مقاومتی هیچ نخواهم کرد ... اما! کاش می توانستم هر دویمان را از این گمراهی تاریک وارهانم !... فرموده نا امید مشو پس ! تلاش میکنم بیاد آورم روزنه های امید را .... ( اندکی با آنکه درونم بیداد میکند _ ندارد )

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

باید ابسارت کنم تا دگر خلف وعده نکنی !... قرار گذاشته بودیم که بخندانی و نه برنجانی !... قرار گذاشته بودیم که شاد کنی و نه سکوت ببار بیاوری !... قرار گذاشته بودیم که هر آنچه از تو خواستند بدهی و نه هرآنچی خواهی! .... قرار گذاشته بودیم که وصل کنی و نه فصل !... آخر من با تو چه کنم...........................هاااااااااااااااااااااا ! مشقت را دوباره بنویس تا بیاد آوری آنچه خواندیم و نوشتیم و به پیمان بستیم !و به آسمان نگاه کن و از ایزد بخواه که تو را یاری کند! گرچه تو باز... ( تسویه حساب با خود درونم -- ندارد )

این ارسال را بازنشر کرده است.
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
adventure-in-a-boat-133312-530-331.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

گاه با يک ترنم آشنا همه چيز از حرکت وايميسه ... نفس نفس زدن زمانو از خستگي به راحتي ميشنوي ... رنگ باختن همه ي متعلقات دنیای امروزتو میبینی ... همه ی برتوگذشته هاتو با سرعت نور میبینی و رد میشن ... انگار داره چیزه عظیمی از تنت جدا میشه ! و کم کم حس میکنی داری به جایی منتقل میشی که روزهایی در اونجا چیزهایی رو جا گذاشتی ! ... انگار دوباره فرصت تجربه ی ازدست رفته های گذشته رو بدست اوردی ... به ناخودآگاه میخندی ، بغض میکنی و خط سرازیر شدن قطرات اشک روی صورتت رو به نظاره میشینی... و چه بی اندازه زیباست سفر به رویا ... (ساری گلین )

محدّثه
محدّثه

یادش بخیر! یه زمانی یه دفتر داشتم برای . هر شب قبل از خواب کلی حرف داشتم واسه گفتن. از صبح تا شب یه عالمه اتفاقای جور واجور میفتاد که ارزش نوشتن ُ خاطره شدن داشت. اما حالا چی، گرفتار گرداب روزمرگی شدم. هر روز صبح که بیدار میشم برنامه زندگیم ُ تا شب از حفظم. گاهی دلم تنگ میشه واسه اون روزا که دغدغم این بود که تابستونم ُ یه جوری بگذرونم که یه لحظشم از دست ندم ُ همش یه کاری کنم که بهم خوش بگذره. ولی الان فقط دلم میخواد زمان بگذره.انگاری شیطنت ُ هیجان بچگی هام ُ تو تابستون اون سالا جا گذاشتم، ولی نمیدونم اینجور گمشده ها رو کجا نگه میدارن...دیگه راه برگشتی نیست....

این ارسال را بازنشر کرده است.
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
1307339600_9163-w.jpg ๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

گاهی وقتا در انتظار یک فرصتی! یه فرصت که بتونی ایده هاتو باهاش جامه ی عمل بپوشونی ... یه فرصت که بتونی باهاش رویاهات رنگ واقعیت بگیرن ... یه فرصت که فکر میکنی تنها مشکل کارت بدست اوردن همین فرصتِ .. اما ! وقتی فرصتو بهت میدن یا بدستش میاری !!! ناجور هنگ میکنی . به خودت میگی خوب اینم فرصتی که خیلی وقتا دنبالش بودی حالا چیکار میخوای کنی ؟ مگه خودتو برا داشتن این فرصت به آبو آتیش نمیزدی پس این گوی و اینم میدون علی یارت !... اما باز میبینی که هیچ چیزی تغییر نمیکنه . همچنان درجا میزنی و ثابت همچون عقربه ی ساعت تو اتاق که هفته هاست باتریش تموم شده تکون نمیخوری ! اشکال از منه ؟ یا فرصت ؟ یا زمان رسیدن به این فرصت ؟ ... نمیدونم ! اما همچنان درجا میزنم

๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη
๖ۣۜรнαz∂є α∂яιαη

احساس ميکنم دستانم ديگر به قدر کافي جوان نيستند ... نشان به آن نشان که روز هاي خوب آرام آرام از کف دستانم سُر ميخورند و پرت مي شوند به زمان هاي ماضي ...! احساس ميکنم کمي از زندگي را کم آورده ام ، مثلا از ازل تا آغاز را ! ... حالا هي تلقين کنم به خودم ماه و ستاره وآسمان و بهار را روزي عاقبت همه چيز، پاييز خواهد شد نه ؟ . . . من وحشت دارم . . . من که چيزي نميخواستم من که نميخواستم بهار ، هميشه باشد فقط ميخواستم گل سرخي که از دخترک سر چهار راه ميخرم تاآخر پاييز همان قدر قرمز بماند فقط ميخواستم دستانم به قدري جوان باشند که حتي اگر پير شدم بوي روزهاي خوب را لابلاي روزهايم پخش کنند همين من . . . فعلا . . . ميترسم . . . دلم عجیب برایت تنگ خواهد شد 21 سالگییییی .... خداحافظ ... خداحافظظظظظظظظ .... دونستنه اینکه هیچ وقت دیگه نمیبینمت سخته .... خیلی سخت .... بابت اینکه بهم فرصت تجربه خیلی چیزا رو دادی ممنون . میسپارمت دست خدا !دلم عجیب برایت تنگ خواهد شد 21 سالگییییی