دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اشعار زیبای فارسی

جزئیات گروه

شناسه 51
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 1138 پست
عضو 291 کاربر
طرفدار 19 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 109
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 189
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 96

کاربران گروه

(287 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

اشعار فارسی
شناسه‌: 51 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Anonymous
Anonymous

چقدر شبیه مادرم شده ام چرا نمی شناسی ام ؟! چرا نمی شناسمت ؟ می دانم که مرا نمی شنوی و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند با توام بی حضور تو بی منی با حضور من می بینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند . باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !

باران بهاری
باران بهاری

گریۀ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این نماید هفت دریا شبنمی

باران بهاری
باران بهاری

دیده کنم و صبر به صحرا فکنم / و اندر این کار دل خویش به فکنم

Anonymous
Anonymous

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم ! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم ! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم ! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم ! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم ! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! من می ترسم... "حسین پناهی"

باران بهاری
باران بهاری

مرا دریاب ای که چشمان تری دارم / اگـر توفان شَوم ویران کنم کاشانه ی

Anonymous
Anonymous

رخش،گاری کشی می کند رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد سهراب ،ته جوب به خود پیچید گردآفرید،از خانه زده بیرون مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد وای... موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

باران بهاری
باران بهاری

گفتي نمي خواهي که را بلد باشي ؛ اما تو بايد خانه ي ما را بلد باشي / يک روز شايد در تب توفان بپيچندت ؛ آن روز بايد راه صحرا را بلد باشي

باران بهاری
باران بهاری

سکوت کرده و من بغض کرده‌ام / بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

باران بهاری
باران بهاری

سکوت کرده و من حرف می‌زنم / حس می‌کنم که راه نبردم به باورش

باران بهاری
باران بهاری

گوهر آموز که با خود ببری / که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

باران بهاری
باران بهاری

نیست در این قوم خدا را مددی / تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

الهه
الهه

از کار کردن، شام پختن، زندگی کردن /// تا درد دل کردن برای آدمی فرضی

الهه
الهه

دكتر! نگفته هاي زيادي ست در دلم /// لب وا كه مي كنم، سخنم درد مي كند

الهه
الهه

از سین، سکوت مانده و سالی که سوخته /// از من همین سرود که بغضی دمادم است.

✔   مــریم خانوم
✔ مــریم خانوم

تو چ دانی ک پس ِ هر نـِـگـــَـه ِ ساده ی من / چ جنونی , چ نیازی , چ غمی نهفته ــَــست . . .