دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
جزئیات گروه| شناسه | 51 |
| وضعیت |
فعال - گروه عادی - بدون مالک |
| دسترسی |
گروه عمومی - ارسال توسط اعضا |
| موضوع | شعر و ادبیات |
| ارسال | 1138 پست |
| عضو | 291 کاربر |
| طرفدار | 19 کاربر |
رتبه گروه| بر مبنای تعداد کاربر | رتبه 109 |
| بر مبنای تعداد هوادار | رتبه 189 |
| بر مبنای تعداد ارسال | رتبه 96 |
عشق من و تو؟ ... آه
13 سال و 6 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 31 دقيقه قبلاین هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پردههای سبز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان میکنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفترنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط وخالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ..
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
13 سال و 6 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 30 دقيقه قبلاینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بیگناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...
دیرست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامه رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند:
13 سال و 6 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 29 دقيقه قبلدر دخمههای تیره و نمناک باغشاه،
در عزلت تبآور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.
زودست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،
من نیز بازخواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسهها،
سوی بهارهای دلانگیز گلفشان،
سوی تو،
عشق من!
*هوشنگ ابتهاج*.
از اشعار ابتهاج گالیا رو بی اختیار هر از چند وقتی یک بار میخونم ..و تقریبا از حفظم..
13 سال و 6 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 27 دقيقه قبلزیبا و سازِ دل.