رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ، و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد
رضارنج بران
عشق اول تا همیشه یاد آدم می مونه اونی که عاشق شده حال منو خوب می دونه عشق اول،عشق آخرم،عشق اولین و آخرم ای تو تنها یار و یاورم،هجرتت نمی شه باورم سفرت خوش ای مسافر،ای پرنده ی مهاجر تو خزون کوچه ی عشق،من یه برگم،تو یه عابر منتظر نشسته این دل به هوای تو هنوزم تا ابد قراره انگار که به پای تو بسوزم...
رضارنج بران
پروردگارم ،مهربان من از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود « دکتر علی شریعتی
رضارنج بران
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد آرزوی من این است مثل سیم یک گیتار زیر دست تو باشم لحظه ی خوش دیدار
رضارنج بران
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛ یکی در آسمان و یکی در قلب ...
رضارنج بران
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی ...
رضارنج بران
یارو با دوست دخترش سوار ماشین بودن یهو میبینه بسیجیا دارن ماشینارو میگردن به دوست دخترش میگه پیاده شو برو اونور خیابون بگو ونک میری آقا منم به هوای مسافر میام سوارت می کنم. خلاصه ایست بازرسیو رد میکنه میره برا دختره بوق میزنه دختره میگه آقا پونک؟ غضنفر میگه نه خانوم ونک میرم . گازشو میگیره میره!!!
رضارنج بران
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است....
رضارنج بران
خداحافظ... سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا..
رضارنج بران
مسافر ....... توهرگزدلتنگی چشمانم راندیدی........ وتصویرخاموشی قلبم رادرروشنای آرزوهایت.............. برومسافر............. جاده قدم های تورادلتنگ است...............
رضارنج بران
آرامم،مثل مزرعه ای که محصولش راملخ هاخورده اند............ دیگرنگران داس هانیستم...............
رضارنج بران
قرار ملاقات عاشقانه پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد! وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند. ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام…
رضارنج بران
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم های تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است.
رضارنج بران
بی دلیل نیست که روی حرفمان نمی مانیم؛ما روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند