صحرا
نه در آغوشم ، نه در نفس هايم ، نه در دلم...كه در گلوي مني بغض كرده اي و مرا هر لحظه نزديك تر مي كني به انفجار درونم...! شب كه مي رسد كتاب دلم را ورق مي زنم و روزهاي بي تو بودن را شماره مي كنم ، اي كاش مثل قاصدك عاشق بودي و احوال دلم را مي پرسيدي !!!
صحرا
باران از چشمت افتاد ، باد شكل تنت پاييز را پشت در گذاشت ، كفش هاي رفتنت جفت سفر بود...نگاهم را ، تا انتهاي افق هاي دور پرواز ميدهم شايد ، آنجا نشاني از تو بيابم!
صحرا
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ... وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
صحرا
سکوتی است جاده انتظارم تنهاست ستاره ی شبهای بی کسی ام داغ دیده شدند اشک هایی که پا به پای رفتنت چکیدند رها شدند کبوتر های خوش آواز زندگیم دیگر از گذشته ، تنهایی و اشک هیچ نخواهم گفت اما .. بگذار با آرامش این شب لحظه های بارانیم را برایت با خاموشی چراغ دلم روشن کنم رفتی مسافر من .. با رفتنت آغاز شد ثانیه به ثانیه تپش این قلب داغ دیده ی من ..
صحرا
دلم گریه می خواهدماه کامل است من تنها،میدانم که چشمانت زیر نور ماه خواهد درخشید... من از تکرار واژه ی دلتنگی خسته ام من از حروف فاصله بیزارم من از باد که بوی گیسوانت رانمی آورد دلخورم، من از هر واژه که نام توبرآن نباشد گریزانم... بیا که،بغض کودکانه ام آغوش تو را کم دارد
صحرا
با من بگو چگونه به پایان رسیده ام با من که در حوالی قلبت تپیده ام تقویم من به نیمه رسید و هنوز من نیم دیگر دل خود را ندیده ام پاییز میوزد به درختان و من هنوز از فصل خنده های تو سیبی نچیده ام پیراهن تکیده من را جوان نکرد نقشی که از تو بر تن سردم کشیده ام بگشای با نسیم سرانگشت های خویش این پیله را که بر تن شعرم تنیده ام با من به لهجه گل و باران سخن بگو با من که از شمیم صدایت چکیده ام
صحرا
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست .. ...تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن
صحرا
نمی خواهی دستانت را به دستانم بسپاری؟ نمی خواهی میزبان دلتنگی هایم باشی؟ نمی خواهی حلقه یاس های سپید را به گردنم بیاویزی؟ نمی خواهی شبنم های اشتیاق به چشمانم هدیه دهی؟ نمی خواهی گونه هایم را با شفافیت شرم بیامیزی؟ نمی خواهی دوباره به معصومیت نگاهم سوگند بخوری؟ نمی خواهی زمزمه کنی به عظمت اشکی که در دیده ات می درخشد به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاریست و به عظمت تمام دل شکستگی های بی صدایت
صحرا
درد ِ دل كـه می كنــی ... ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاري تـوي ِ سیـنی و تعـارف می كـنی كـه هـر كـدامـش را كـه می خواهنــد بــردارنـد ... تیــز كننــد ... تیــغ كننــد ... و بــزننـد بـه روحـت
صحرا
فریاد بزن كه دوستش داري با یك نگاه با یك كلام با هرچه كه می پنداري تو را به او می فهماند ...دیر می شود گاهی بســـــیار! دير مى شود...
صحرا
چنگ كه می نوازي زیر ناخن هایت جمع میشوم ....چگونه برقصم با این ساز؟
صحرا
دل تنگم از خودم از همه پوچی ها از رویا در بهارم جای باران خالیست جای تو خالی تر و نگاهم که نگاهت را میجوید در باران سرد و غمگین مانده در پس سایه این تنهایی
صحرا
ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست. ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست. ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست
صحرا
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم