صحرا
من از بازی هفت سنگ بدم میاد، می ترسم اونقدر سنگ روی سنگ بزاریم که دیواری سنگی بینمون رو بگیره ، بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم
صحرا
ای که چنین نمناکی ! زیر باران بودی ؟ ای خیال ابدی ! بی تو من تنهایم تو چرا غمگینی ؟ من اگر می گریم ترس فردا دارم ترس بی تو ماندن تو چرا می گریی ؟ ای صدای قدمت نبض دلتنگی من من اگر دلتنگم تو چرا تنهایی ؟ رو به رویم بنشین حرف دل با من گو من اگر خاموشم تو چرا دلتنگی ؟ من اگر تاریکم مثل شب های دگر پشت این پنجره ها تو چرا خاموشی ؟ من اگر می بارم مثل باران بهار تو چرا نمناکی ؟ سایه ات زد فریاد من برای غم تو می گریم من مسافر هستم آمدم تا بروم رفتنم تا ابدیت جاریست ....
صحرا
بگذار نوازش انگشتانت سیمهاى زندگیم را به صدا درآورد ونغمه اى بسازد كه هم از آن توست و هم از آن من...
صحرا
بـازگشـت ِ بـی منـت ِ بــاران را استعـاره ي قـدم هـاي ِ تـو می دانـم ... دلیـل ِ ایـن همـه هـواي ِ بـارانـی و لـذیذ! بـر مـن ببــار...
صحرا
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق
صحرا
باز هم دلتنگی ... باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی. باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت. اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم. اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم. اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با خاطره هایم پر نمی کنم. تمام خاطره هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد!!! تو فقط بیا... بگو که می آیی . مدتیست گوشهایم در انتظار شنیدن نجوایی آشناست!!! بگو که می آیی
صحرا
و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم
صحرا
یک وقت اشتباهی مرا پاک نکنی! هر وقت پاک کن دستت بود بگو از روی کاغذت بروم کنار...
صحرا
کجایی سعدی؟ گذشت آن زمانها... حالا دیگر، بنی آدم ابزار یکدیگرند....
صحرا
به بعضی از دوستان باید گفت : تردمیل میخوای چی کار ؟ اعصاب من که هست
صحرا
کـاشــکـی تـَلـخـ ـی زنـدگــی…کـَــمـی اَلـکـل داشـتــ … شـایـَد مـَســتـمـ مـی کــَــرد و دَرد را نـمـی فـَهـمـیـدم
صحرا
❤ تو ❤ نباشی بهشت هم برود به جهنم ...
ok harchi mikhay bazi konim....


14 سال و 9 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 23 دقيقه قبل