طلوع
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد **دوستی کی آخر امد دوستداران را چه شد
طلوع
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم / با دوست بگوییم که او محرم راز است
طلوع
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت / دلواپس ما بود وليكن به سفر رفت
طلوع
دیگر ای گندم نمای جو فروش / با ردای عجب، عیب خود مپوش
طلوع
اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی / چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
طلوع
ادعای عشق به خدا ،از کسی که سجاده دلتنگ حضور اوست ؛ پذیرفتنی نیست
طلوع
خوب است ... روزگارمان !چه اهمیت دارد اگر روزهایمان طعم بدی می دهند .... با کمی چاشنی ِ بی حوصلگی !
طلوع
در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند** من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم
طلوع
بــا تـــو هستــــم ای " مـــــــــــــرد " ! " زن " که اعتمــــــــاد کـــــــرد شکننده تــــر مـــی شـــــود ... پس حواستـــــ را بیشتر جمــــــع کن ...
طلوع
درد دارد … وقتی چیزی را کسر میکنی که با وجودت جمع زده ای !
طلوع
دلخوشی ها کم نیست ، دیده ها نا بیناست ...
طلوع
تو مپندار که خاموشی من / هست برهان فراموشی من