skellig
غوطه می خورم در هستی و نیستی....
skellig
از جنون هم خسته ام...کمی عشق بیاور...
skellig
می بینی... قبلا ابر می اومد بارون میزد... حالا ابر می اد افتاب می زنه.... وقتشه کم کم خدا شیفت فرشته ها رو عوض کنه...
skellig
تقدیر رو می بینی ... نویسنده هم نشدیم اقلا سنگینیمون رو بندازیم رو کاغذ........
skellig
حوصله ام از خودم سر رفته.... خدایا عجب صبری داری...
skellig
چقدر دلم می خواد دوربینم رو بردارم و یه فیلم سیا و سپید بندازم روش و بزنم برم.... فقط من و عکس و یک عالم حجم خاکستری....
skellig
سنگینی کم است... این روزها رسوب کرده ام...
skellig
الان راهها را جدا می کنی؟؟.... گره خورده ایم بهم... کش بده وکش بیار.... در انتها، رخ به رخ می شویم باز...
skellig
گاهی وقتها نالانم از این همه بغض و دل تنگی.، اما گاهی تنها چیزی که بهم اثبات می کنه هنوز حسی دارم، همین بغض و دلتنگیه...
skellig
خسته ام . تمام عمر جنگ با خودم.... خدایا چرا هچوقت پرچم سفید، بر نداشتم...
skellig
یه شب راحت بخوابم... شده ارزوم
skellig
نگران روزیم که با خنده ی کودکی، لبخند هم نزنم...
skellig
با سوز سرمای پاییز حس نزدیکی دارم از وقتی که سرمای نبودنت تمام وجودم رو گرفته.
skellig
چشمام درد می کنه. حوصله ی خوابیدن ندارم اما...
بیچاره نیلوفرها.....
14 سال و 10 ماه و 25 روز و 14 ساعت و 13 دقيقه قبل