skellig
غوطه می خورم در هستی و نیستی....
skellig
چشمهای جوهری... گاه گاهی می چکن بر لبه ی کاغذی زمان.... شاید ....شاید که روزی از آن خودم شوند باز...
skellig
دستان شلوغ-پلوغ ات را به من بسپار.... سر این پیچ، چند تکه احساس منتظر ماست... آرام می گیرم.... در این تنهــــا شلوغ آرامش......
skellig
کافه ها خاطر ای ندارن.... جز حجم سیاه احتیاط.... تو سِرو می کردی ..... من نوش......
skellig
نه که بغض... این گلو را بهت گرفته..... چه فرقی می کند... شاهرگ را هم بزن... تنها لختگی فوران می کند....
skellig
آفتابی کلاهم را تا پس چشمانم می کشم.... خسته از این آسمان های پرستاره....... کمی تاریکی می خواهم .... تا خودم را هم نبینم حتا.... و شاید تو را.....
skellig
پیرمرد گِل را کوباند.... خانه بالا رفت......... پیرمرد رفته/........ خانه جا مانده/....... ترک های بغض بر دیوار هایش......
skellig
حوالی ذهن من سرشار از ترنم مرگ است.... عقب بایست!.... اینجا حلوای خون خیرات می کنند....
skellig
دم دم به طوفان زده می شوم..... خسته شده ام از این باد های چشمک زن..... آرزویی نیست... جز یک کف دست آرامش.....
skellig
مغز درد.......صدای قدمهایت روی مغزم.... لابد برای همین است این مغز درد شش سانتی... پاشنه ی قدمت لای شیارهایش گیر کرده است...... لابد برای همیـــ ــ ـ......
skellig
ذهن کاهی من سرشار از لکنت گردبادهایست که توهم می خورند و کلمه بالا می آورن.... /و/......امـان از کلمه های بی دهان.....
بیچاره نیلوفرها.....
14 سال و 10 ماه و 25 روز و 14 ساعت و 13 دقيقه قبل