دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

۩۞۩وحید۩۞۩

i love you : رک و راست ، مهربون،خوش اخلاق،صبور،تحمل ام زیاده،اعتماد به نفس،سختی و مشقت تو زندگی زیا... درباره »
۩۞۩وحید۩۞۩
مرد - مجرد
امتیاز: 17472

دنبال‌شدگان

(2735 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(854 کاربر)

گروه‌ها

(589 گروه)

بازدید

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩
در دوره

6 کلید یک رابطه موفق: دوستی، آزادی، صداقت، اعتماد، درک و گفتگو.

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

ديشب سريال دزد پليس تموم شد !! در 2 - 3 سال اخير چند تا برنامه طنز در زمان هاي مختلف به ترتيب پخش شد !! # دزد پليس كه به نظر من مسافران يه چيز ديگه بود به قولي عزيزي (مشكلات رو از نگاه ديگه ديد )!! و نميشه از فيلم گفت و از بازي متفاوت نصرالله رادش ! ! شقايق دهقان محمدحسن معجوني! نگفت ! فــــــــــــــــــــــــــرت

reza
reza
در خاطرات

جوونتر که بودم ماه محرما سنج هیئت محل تحویلِ من بود بعد تو هر کوچه که میپیچیدیم یکی از بچه ها میومد دست بوسیم تازَشَم خودمم یه کوچه داشتم

reza
reza
در خاطرات

یکی از قهرمانای دوران کودکیمم یه یارو بود تو محلمون که علامت 21 تیغه هیئتمون و بلند میکرد و ده دور میچرخید

آناهیتا
526323_385496884865943_13640980_n.jpg آناهیتا
در خاطرات

هــــــــــــــــــــــــــی وای مــــــــــــــــــــــــــــناینم از اکی یوسانمون

reza
reza
توسط موبایل در خاطرات

محرم سال 74 بود مشهد بودیم یه سال گمونم بعد بمبگذاری بود تو صحن اصلی واساده بودیم که یه دفه جمعیت از تو حرم یا امام رضا گویان دوییدن بیرون و دو تا بچه هم جلو جمعیت رو دستا گرفته بودن

reza
reza
در خاطرات

یچه که بودم وقتی تو هیئت از شجاعت و دلاوری حضرت عباس میگفتن بعدش میرفتم تو فکر که مثلن اگه حضرت ابوالفضل با بروسلی یا راکی یا آرنولد دعواشون بشه کی برنده میشه؟

reza
IMG003.JPG reza
در خاطرات

پارسال یه همچین شبی نگهبان بودم و دلم خیلی گرفته بود آخرش دلُ زدم به دریا و بی خیالِ همه چیز شدم و زدم بیرون از پادگان ... شب خوبی شد خیلی آروم شدم شمعم روشن کردم.نمیرفتم دق میکردم

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

@محمدحسن مزروعی اقا محمد حسن پست زيبات در مورد بازي ايران استراليا خوندم خاطره اي رو يادم انداخت كه دوس دارم با شما در ميان بزارم !! خونمون استاديومي بود برا خودش !! بعد بازي از بيمارستان تماس گرفتن كه داداش كوچولوم به دنيا امده !! اسمِ شناسنامه ايش !!ولي هنوز به توصيه پرستار هاي ِبيمارستان صداش ميكنيم !!

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

يادش بخير!! هيچ برا مدرسه، به خوشمزگي -پنير-سبزي نبود!! !!

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
index.jpeg ◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

واسه لوازم التحريري دوستم !! يه سري " لاک" جنس خوب اورده بود که کسي نمي خريدش!! با يه حرکت باعث همه لاک ها شدم... رويِ يه برگه نوشتم!! ... ... حالا غلط ها تو با .... اسمشو نميگم ميشه!! هر مشتري مي امد در مورد لاک ها و اون برگه حرف ميزد و سر اخر يه لاک ميخريد!! به خودم!!

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥
در خاطرات

توو پیش شیر ِآب وایساده بودم یه دختره ازم (وسیله شخصیم!) رو خواهش کرد, منم که خیلی سختگیر بودم روو این مسائل, توو رودروایسی بی‌معطلی لیوانم رو بهش دادم (فکر کنم دیگه هم ازش استفاده نکردم) بعدش داشتیم بازی می‌کردیم (پسرا فقط) در شُرف ِ بودم که همون دختره واس جبران اومد پیش ِ "آقا گرگه" پا در میونی کرد و با مذاکراتی که انجام شد گرگه هم توو رودروایسی منو ولم کرد ، اون صحنه قشنگ جلو چشامه

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

يکي از بچه ها برامون نقل کرد!! جالب بود برام !! يه روز داشتيم ميرفتيم بيرون بارون نسبتا شديدي ميباريد !! کنار جاده يه مردي سوار ماشين شد نداشت خیس خیس بود يه باروني تنش بود !!طبق معمول بابا داشت اروم ميروندچ !! اون مرد از بابا خواست يکم تند تر برونه چون دارن ميکنن!!من ترسيدم بابام تريپ ور داشته بود هي به من نگاه ميکرد !!نميدونستيم بايد چه کار کنيم!! اون مرد شيشه رو داد پايين دستشو مثه داد بيرون بعد شليک کرد !! گفتم حالا بريم کشتمش!! يارو توهم داشت بعد ازمون خواست پيادش کنيم !!پياده شد رفت ان طرف خيابون بعد سوار يه ماشين ديگه شد!! و من بابام 5 دقیقه کنار خیابون موندیدم و در عجب کار روزگار خندیدیم ! داستان واقعي است!! صداقت دوستم!!

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
1350251467528605.png.jpg ◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

اي كننده اي از اين از نقاشي !! يادمه تو كلاس @يوسف برامون از اين نقاشي ها ميكشيد ما ذوق مرگ ميشديم !! ناگفته نمونه من هم ازش ياد گرفتم و يوسف شد !! من نقاشي هام يه تفاوت كوچك داره اون هم كه هيچكدومشون ندارن!! يني مو هاشون ميريزه رو چشم !!