چند سال پیش داشتم از کنار خیابون رد میشدم...چشم به یه جعبه جوجه رنگی افتاد... خواستم چند تا از انها رو بخرم...تا بزرگ شن...خانوم شن...مرغ شن... خریدم.و چند هفته گذشت... ...داشتن واسه خودشون مردی میشدن!!!....من غافل از اینکه...تمام جوجه های کنار خیابون که به فروش میرن...خروسن...چون...مرغا رو جدا مکنن تا ...بزرگ شن...خانوم شن.... مرغ شن ..... واسه سال بعدشون هم تخم بزارن.....
پنجم ابتدایی بودیم هادی نامی سر کلاسمون بود که آرزو داشت بزرگ شد #پیامبر بشهبعد در راستای رسیدن به این هدف متعالی به تبعیت از بقیه پیامبرا جملات حکیمانه خودش رو دفتر کتابش مینوشت مثلن مینوشت "درس بخوانید و مشقهایتان را خودتان بنویسید"یا مینوشت"مادرتان هر غذایی درست کرد بخورید" بعد آخرشم اضافه میکرد جمله ای گهربار از هادی
اولا به خاطر کیفیت عکس عذر میخوام...چون واسه چند سال پیشه.... رفته بودیم مسافرت...یه صحنه باورنکردنی دیدم....که هرگز از خاطرم نمیره...... یه خروسی که مثه پنگوئن را میرفت !!! ینی مثه من رو دو پاش می دوید.....صاحبشو پیدا کردم...گفت از وقتی که سر از تخم دراورد..این شکلی بود!!برگشتیم چند هفته بعد با تجهیزات رفتیم واسه عکاسی ولی ....خروس مرده بود....
بعد اونوقت بابای رفیقم هر وقت میرفتم جلو در خونشون و میپرسیدم مجید هست؟؟میگفت مجید ما؟؟یه بار که اینُ گفت جواب دادم نه مجید همسایه بغلیاونم گفت وایسا ببینم بعد رفت و اومد گفت نه خونه ما نیست پسرممنم گفتم پس بیزحمت مجید خودتونو صدا کنید
داشتيم سينمايي خواب گاه دختران رو تو خونه با داداشم نگاه ميکرديم..سال 83.84. فيلم به جايي رسيده بود...که اون عروس کش فيلم(قباد داشت مي امد سراغ باران کوثري...(رویا) تا با چاقو اون رو بکشه....وقتي تو اون صحنه که بعد فهميديم که داش خواب ميديد...قباد دستش رو از لوله بخاري داد بيرون...همون لحظه لوله بخاري ما هم افتاد پايين...منو داداشم پريديم تو بغل هم داداي که ما کشيديم... تا يه هفته سوژه شده بود.....متاسفم هر چی گشتم عکسی از قباد نتونستم پیدا کنم.... تا شما هم تو ترس ما شریک شی...
بعد اونوقت بچه که بودم بعد از ظهرا تجهیزات کف درست کنیمو(از همینا که این دخترِ داره)ورمیداشتم میرفتم رو پشتِ بوم کف درست میکردم تو کوچه و یه عده اُسکول تر از خودمم میدوویدن دنبالِ کفا که بترکوننشونالکی خوش بودیم