دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

۩۞۩وحید۩۞۩

i love you : رک و راست ، مهربون،خوش اخلاق،صبور،تحمل ام زیاده،اعتماد به نفس،سختی و مشقت تو زندگی زیا... درباره »
۩۞۩وحید۩۞۩
مرد - مجرد
امتیاز: 17472

دنبال‌شدگان

(2735 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(854 کاربر)

گروه‌ها

(589 گروه)

بازدید

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩
در دوره

6 کلید یک رابطه موفق: دوستی، آزادی، صداقت، اعتماد، درک و گفتگو.

آریــَــن
315439_10151010735775959_1087050335_n.jpg آریــَــن
در خاطرات

زیزی گولو . . . کــیا یادشون ِ . . . ؟

الهــــ ه
الهــــ ه
در خاطرات

یا اینکه اول ابتدایی جامدادی دوستم افتاد رو زمین ، گفت از عمدا" انداختیش ؟ منم نمیدونستم معنی عمدا" چی میشه گفتم آره هنوز با اون دوستم ، دوستم /

الهــــ ه
الهــــ ه
در خاطرات

اَلِف / بِ / پِ / تِ / ثِ / جیم / چ ِ / ح ِ / خ ِ / دال / ذال / ر ِ / ز ِ / ژ ِ / سین / شین / صاد / ضاد / طا / ظا / عَین / غَین / ف ِ / قاف / کاف / گاف / لام / میم / نون / واو / ه ِ / ی ِ / اول ابتدایی تو کوچه رو صندوق عقب ماشین بابام که یه پیکان سبز بود نشستم تو جــِـزجــِـز گرما حفظش کردم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
آناهیتا
آناهیتا
در خاطرات

يادش بخير. 26مرداد سال 68.حدود 5سالم بود.همراه عمو بزرگم اينا رفتيم مشهد.دقيقا مثل امروز مشهد بوديم.تو حرم امام را كه بوديم همه به خاطر آزادي ازادگان كلي خوشحال بودند

./  DoostDar  ./
./ DoostDar ./
در خاطرات

عاشق بودن ؛ به قیمت جون همدیگه رو میخواستن ؛ دختره بیشتر نگران بود ؛ میخواس یه چیزی باشه که اونُ پابند کنه ؛ آشفته و پریشون بود ؛ میترسید بگه ؛ تو خودش بود و حرفی نمیزد ؛ هربار میدیدش نفسشُ تو سینه حبس میکرد تا بگه ، اما نمیتونست ؛ بالاخره یه روز دلُ زد به دریا و گفت / بیا یه شب همخواب ِ هم باشیم ، اینجوری دیگه هیچی نمیتونه از هم جدامون کنه ؛ / اون یه کُرد بود ؛ هرچقدم که عاشق بود نمیتونس همچین کاری کنه ؛ وقتی این حرفُ شنید انگار فرو ریخت ، دهنش باز مونده بودُ مات نگاهش میکرد ، بی خدافظی ازش جدا شدُ رفت ؛ رفت که رفت / تا 4 روز بعد کارش شده بود تو خیابونا قدم زدن و اشک ریختن ؛ شبُ روز ، عاشق بود اما نمیتونس ، ، بالاخره ؛ قبول کرد / باشه اما بدون با این کار داری جونمُ میگیری / باشه ؛ اما اینجوری دیگه هیشکی نمیتونه جدامون کنه / شبِ موعود فرا رسید / کلافه ؛ دل آشوب ، عرقای سرد ِ رو پیشونی / / شهید شد طالب همخوابی و پسرک رو با دنیایی از عشق ُ کلافگی ُ نفرت از خودش تنها گذاشت ! . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
Jangal
Jangal
در خاطرات

@شــمــیــــــم اون اواخر دوره ی من تو دانشگاه یکی از بچه های جدید صنایع اومد سراغ من که چجوری میتونیم انجمن تشکیل بدیم و اینا... یه چند باری اومد پیش من و من بهش گفتم باس چه کارایی بکنه... بعد از چند روز یکی از همکلاسی هام اومد سراغ من که آمار همون خانومه رو بگیره... من چه ضایعی کردم بی چاره رو واسه این گفتم که اسم اون خانومم شمیم بود یاد اون افتادم

این ارسال را بازنشر کرده است.
آناهیتا
Picture 013.jpg آناهیتا
در خاطرات

هميشه وقتي به اين درس رياضي مي رسيديم بهمون مي گفتند با لوبيا و نخود و عدس اينا اين حروفا رو بنويسم و بياريم.هي روزگار...يادش بخير...

این ارسال را بازنشر کرده است.
              JACK
462.jpg               JACK
در خاطرات

ای کاش همه بچه ها بودن مثل "ای کیو سان "هری پاتر " تِسُکه و کایکو"واکی بایاشی " پدر پسر شجاع"کارآگاه کجد"آنه" تارو میساکی"لوسیمی"آنت""پینوکیو"هايدي""كاشيرو"حنا"برادران دالتون"زی زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا

(ملکه خاندان)Latika
ki817854.jpg (ملکه خاندان)Latika
در خاطرات

چقد این لاک پشته خنگ بود

(ملکه خاندان)Latika
ki635525.jpg (ملکه خاندان)Latika
در خاطرات

کی کبری رو یادشه؟

(ملکه خاندان)Latika
ki414123.jpg (ملکه خاندان)Latika
در خاطرات

دلم تنگ شد واسه اون روزا