ینی من عاشخ این #وروجک بودم , شدیدا دوسش میدارم , یادمه اون موقع هفته ای یه بار نشونش میداد , همیشه منتظر بودم که پخش بشه / هنوزم یه وختایی دلم هواش ُ میکنه .
#ممول کوچولو به همراه ۲۴۵ نفر آدم کوچولوی دیگر از سیاره “ریرورو” با سفینه ای به کره زمین می آیند و در جزیره ای به اسم “لیل” ساکن می شوند، دوستی رمانتیک او با دختری مریض احوال به اسم ماریل سرآغاز آشنایی ممول با دنیای آدم بزرگها و شکل گیری ماجراهای متعددی می شود..
#بارباپاپا یک سریال کارتونی، مجموعه کتاب کارتون استریپ و همچنین نام شخصیت اصلی این دو است. بارباپاپا و همسرش بارباماما و هفت فرزند آنها به نامهای باربابراوو، باربابیو، باربابله، باربابرایت، باربالالا، باربازوو، باربالیب موجوداتی هستند که میتواند به هر شکلی در بیایدبارباپاپا نام یک سری کارتونی است که از روی کتاب بارباپاپا که در سال 1970 توسط Annette Tison و Talus Taylor در فرانسه منتشر شد تصویرسازی شد و در چندین کشور جهان برای کودکان و نوجوانان پخش شد. کاراکتر بارباپاپا در اصل یک شکل خمیری صورتی داره که میتونه تغییر شکل بده و با عوض شدنش به شکل های جالبی در بیاد و کارای عحیبی بکنه .همیشه قبل از اینکه بارباپاپا تغییر شکل بده میگفت: " بارباپاپا عوض میشه !" و بعدش عوض میشد و شکل یه خونه، ماشین یا خیلی چیزای دیگه میشد. (کلمه ی Barba e papa فرانسوی بوده و به معنای پشمک - از نوع خوردنی - است.)
#وروجک-و-آقای-نجار (به آلمانی: Meister Eder und sein Pumuckl) نام یک مجموعهٔ تلویزیونی آلمانی برای کودکان است که بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۸ ساخته شد. داستان این مجموعه در مورد موجودی کوچک، گهگاه نامرئی و از دنیایی ناشناختهاست که بنا به میل خود و یا در مواردی مثلاً به دلیل گرفتار شدن در چسبهای کارگاه نجاری اِدر نجار (با بازی Gustl Bayrhammer) قابل رویت میشود. وروجک(با صدای Hans Clarin) که موجودی خرابکار ولی مهربان و دوستداشتنی است در کنار اوستا ادر نجار ماجراهای جالبی را خلق میکند.
کارتون #ای-کیو-سان که روایت حال یک پسر باهوش است که هر وقت مشکلی پیش می آید ایکیوسان به فکر فرو رفته تمرکز می کند و یک راه حل عالی برای مشکل پیدا میکند.
یادش بخیر، قبلنا که بچه بودم [بچه تر از اینی ک ِ هستم] وختی تو خونه حوصلم سر می رف، از تو آشپزخونه یه سینی رویی ور می داشتم بعد به مُحی می گفتم بیا نوبتی بشینیم این تو، همدیگه رو هل بدیم. اونم قبول می کرد.بد چون "لیدیز فِرست" اول اون می نشست و منم کلی زور می زدم که n بار ایشون ُ از این ور خونه تا اون ور خونه هل بدم. وختی که نوبتم می شد، مُحی می گف: من که دخترم، زورم نمی رسه ،نمی تونم هلت بدم[] . . . ینی اون لحظه همچین حسّی بم دس می داد---> منم ک ِ مظلومـــــــ قبول می کردم