دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

۩۞۩وحید۩۞۩

i love you : رک و راست ، مهربون،خوش اخلاق،صبور،تحمل ام زیاده،اعتماد به نفس،سختی و مشقت تو زندگی زیا... درباره »
۩۞۩وحید۩۞۩
مرد - مجرد
امتیاز: 17472

دنبال‌شدگان

(2735 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(854 کاربر)

گروه‌ها

(589 گروه)

بازدید

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩
در دوره

6 کلید یک رابطه موفق: دوستی، آزادی، صداقت، اعتماد، درک و گفتگو.

ســجـی
untitled.JPG ســجـی
در خاطرات

یادش بخیر ...... خرگوش ِ سگا

محدّثه
88687574440009888.jpg محدّثه
در خاطرات

@Mostafa یادش بخیر.... زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
2334435546679.jpg محدّثه
در خاطرات

یادش بخیر آن شرلی دختری با موهای قرمز هم کارتون قشنگی بود... دیالوگ تیتراژ اولش یادتونه: آنه! تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت, از تنهايی معصومانه ی دستهایت آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟ آنه! اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار تو...

این ارسال را بازنشر کرده است.
ســجـی
ســجـی
در خاطرات

@جواد منادی جواد یادته دانشگاه موقع غذا خوردن یه روز نفری 6 تا قاشق شکستیم آخرش اون گوشت تیکه نشد..... مثه سنگ بود ...... دیگه مرد ِ میخواست فحش بده اینقد ازش قاشق گرفتیم

این ارسال را بازنشر کرده است.
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
در خاطرات

خاطرات شخصی من خانمه میگفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد. گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن!

علی
علی
در خاطرات

(گوش کنین)!! - یبار منو پسر عمم رفته بودیم تهران ، خونه عمم اینا ، بعد رفتیم زمین چمن نزدیک خونشون که فوتبالی بزنیم ، - چند تا از بچه های اونجا میخواستن بیان با ما فوتبال بازی کنن ، میترسیدن بگن ، به پسر عمم میگفتن ، گفت خب چرا به خودش نمیگی ، گفت خب اخه بسیجیه!!(اینا دیگه چه ندید بدیدایی بودن) - بعدن کم کم اومدن ، بازی میکردیم ، انتظار داشتن ما از فوتبال سر در نیاریم ، واسشون وقتی دریپ های خوشکل میزدیم تعجب آور و حتی خنده دار بود ، یکمی گزشت ، من یه بار قیچی برگردون زدم و گل شود ، اینا هنگ کردن ، یکمی گذشت ، دیدن بسیجی ها هم هیچ فرقی با خودشون ندارن ، بلکن باصفا ترن ، رفقای جون جونی شدن ، بعدش از ما امضا گرفتن..!! ، و نمیدونم چرا ولی همه با اشتیاق از ما میپرسیدن که خوش به حالتون شما چجوری بسیج عضو شدین..؟ - (ادما معمولا از چیزایی که خیلی سر در نمیارن میترسن یا ازش یه غولی توی ذهنشون درست میکنن...)!! - (هیچ اشکالی نداره و البته عالیه که آدم هم بسیجی باشه و هم بازیکن باشگاه صبای قم..!!) - البته من 1ماه میشه که عضو بسیج شدم..

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
14709.jpg محدّثه
در خاطرات

یادش بخیر آدامس-لاویز همش میخریدمش که توی تکمیل داستان از دوستام جا نمونم.آخرشم همه رُ ریختم دور اون وقتا میگفتیم لاویز ولی بعدها فهمیدم که این بود: IS

azita
azita
در خاطرات

وقتی دخترخالم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، خالم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه بهسمیرا هم دادم! ـ بیچاره خالم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!

آناهیتا
آناهیتا
در خاطرات

اولیا شلخته دومیا پاتخته سومیا رئیسن چارمیا پلیسن پنجمیا رفوزه یه وری می رن تو کوزه

محدّثه
thumbnail.aspx6.jpg محدّثه
در خاطرات

یادتون میاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیمشو یه سرو گوشی آب بدیم ببینیم بیرون چه خبره.( اون وقتا هنوز مداد اتود اختراع نشده بود!!!!) بعضی وقتام که اولیا یکی از بچه ها میومد جلو کلاس که با معلمون صحبت کنه واسه اینکه بفهمیم کی اومده از این ترفند استفاده میکردیم!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.