یادش بخیر آن شرلی دختری با موهای قرمز هم کارتون قشنگی بود... دیالوگ تیتراژ اولش یادتونه: آنه! تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت, از تنهايی معصومانه ی دستهایت آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟ آنه! اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار تو...
(گوش کنین)!! - یبار منو پسر عمم رفته بودیم تهران ، خونه عمم اینا ، بعد رفتیم زمین چمن نزدیک خونشون که فوتبالی بزنیم ، - چند تا از بچه های اونجا میخواستن بیان با ما فوتبال بازی کنن ، میترسیدن بگن ، به پسر عمم میگفتن ، گفت خب چرا به خودش نمیگی ، گفت خب اخه بسیجیه!!(اینا دیگه چه ندید بدیدایی بودن) - بعدن کم کم اومدن ، بازی میکردیم ، انتظار داشتن ما از فوتبال سر در نیاریم ، واسشون وقتی دریپ های خوشکل میزدیم تعجب آور و حتی خنده دار بود ، یکمی گزشت ، من یه بار قیچی برگردون زدم و گل شود ، اینا هنگ کردن ، یکمی گذشت ، دیدن بسیجی ها هم هیچ فرقی با خودشون ندارن ، بلکن باصفا ترن ، رفقای جون جونی شدن ، بعدش از ما امضا گرفتن..!! ، و نمیدونم چرا ولی همه با اشتیاق از ما میپرسیدن که خوش به حالتون شما چجوری بسیج عضو شدین..؟ - (ادما معمولا از چیزایی که خیلی سر در نمیارن میترسن یا ازش یه غولی توی ذهنشون درست میکنن...)!! - (هیچ اشکالی نداره و البته عالیه که آدم هم بسیجی باشه و هم بازیکن باشگاه صبای قم..!!) - البته من 1ماه میشه که عضو بسیج شدم..
چقدر جالبه که توی این دنیای مجازی بعضی ها هم قانون و هم ادب رو خیلی راحت زیر پا میگزارن..
اگر کسی حرفی داره میتونه خصوصی به خودم بزنه..
اما حداقل نمیزارم توی این تایپیک...
یادش بخیر آدامس-لاویز همش میخریدمش که توی تکمیل داستان از دوستام جا نمونم.آخرشم همه رُ ریختم دور اون وقتا میگفتیم لاویز ولی بعدها فهمیدم که این بود: #LOVE IS
وقتی دخترخالم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، خالم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه بهسمیرا هم دادم! ـ بیچاره خالم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!
یادتون میاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیمشو یه سرو گوشی آب بدیم ببینیم بیرون چه خبره.( اون وقتا هنوز مداد اتود اختراع نشده بود!!!!) بعضی وقتام که اولیا یکی از بچه ها میومد جلو کلاس که با معلمون صحبت کنه واسه اینکه بفهمیم کی اومده از این ترفند استفاده میکردیم!