دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

۩۞۩وحید۩۞۩

i love you : رک و راست ، مهربون،خوش اخلاق،صبور،تحمل ام زیاده،اعتماد به نفس،سختی و مشقت تو زندگی زیا... درباره »
۩۞۩وحید۩۞۩
مرد - مجرد
امتیاز: 17472

دنبال‌شدگان

(2735 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(854 کاربر)

گروه‌ها

(589 گروه)

بازدید

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩
در دوره

6 کلید یک رابطه موفق: دوستی، آزادی، صداقت، اعتماد، درک و گفتگو.

پـریـسـا
1321860869730544_thumb.jpg پـریـسـا
در خاطرات

يادش به خير...!!!قدیما یادمه کامپیوتر نداشتیم بابام واسم ازینا گرفته بود

ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
در خاطرات

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

يكتـا
14.jpg يكتـا
در خاطرات

هنوزم که هنوزه آ ، جیگـــرم واسه لاک پشته کبـــابه !

يكتـا
يكتـا
در خاطرات

یادش به خیــر ! نشسته بـودم با کلــی ذوقُ شـوق یه دستی به پروفایل ِ وی ویـوم کشیـده بودم ( چن وقت پیشا ) ، بعد راضـیُ خرسندم بودم ؛ اخـوی ِ داش رد میشد از این حوالی ، گفت " این صفه ی کیه ؟! چه ضایس " .. البته که عین حرفش این نبود ، گیری به بگ گروندش بود بیشتر ! ؛ ولی خب ، درون مایه ی حرفش همون " ضایع " بـود !!!!

محدّثه
19912f83e51ff711437aa0dab3ede23b.jpg محدّثه
در خاطرات

فردا سی ُ یک شهریوره. یادش بخیر یه زمانی بود چند سال پیشا که همچین شبی برام با کلی شور ُ شوق ُ هیجان گذشت(راستش یادم نیس استرسم داشتم یا نه) که فردا روزی برای اولین بار برم مدرسه. روز جشن شکوفه ها، جشن کلاس اولی ها...

این ارسال را بازنشر کرده است.
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
در خاطرات

یادش بخیر سکه میذاشتیم زیرکاغذ با مداد روشو رنگ میکردیم جاش میموند رو کاغذ ذوق میکردیم

يكتـا
26.jpg يكتـا
در خاطرات

این شعره اون وسط مسطاش یادم میرفت هِی ! .. بعدم یه آهنگیم بهش داده بودیم ! شایدم معلمه داده بودُ مام از اون یاد گرفته بودیم ! چه میدونم ! اون وقت فک کنم اون آهنگه وامیداره آدم سرشُ تکون تکون بده وقته خوندنه این البته تکون تکون به صورت از بالا به پایین !!! .. بهـله !

يكتـا
8.jpg يكتـا
در خاطرات

حس ِ خوبی به این صفه داشتم ! شاید چون ته تهای ِ کتاب بود ... چه میدونم !

يكتـا
2.jpg يكتـا
در خاطرات

شعر قشنگی بود به نوبه ی خودش !

ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ
در خاطرات

یادش بخــیر تو دبستان زنگ تفريح که تموم مي شد ... ماموراي آبخوري ديگه نمي ذاشتن آب بخوريم

محمدحسن مزروعی
محمدحسن مزروعی
در خاطرات

تو شرکت بودیم که شنیدیم بارهای ارسالی از رسیده. یعنی باید کمر رو آماده می کردیم که جعبه های سنگین رو از 3 طبقه پایین تر میاوردیم بالا. از هم خبری نبود. آخرین جعبه رسید به من که توش کیف های موبایل بود. از خودم بزرگتر بود. و جلوم رو نمیدیدم. آوردم و تاراپ گذاشتمش رو زمین و همین لحظه گفتم "بی صاحاب بشه این بارهای لعنتی" سمت چپم رو دیدم که 1 متر اونورتر (رئیس شرکت) نشسته.

محمدحسن مزروعی
محمدحسن مزروعی
در خاطرات

یه بار تو شرکت "گیل ارتباط" بودم. حواسم به کامپیوتر بود و پشت سرم رو نمیدیدم. یکی از همکارام به اسم هی میومد پشت سرم و دستش رو میذاشت رو کتفم. (برای مسخره بازی) هی می گفتم برو گم شو. خلاصه 15 مین خبری نبود ازش. دوباره دست رفت رو کتفم و دستش رو انداختم و با عصبانیت گفتم "گم شو برو بیرون الاغ" همون لحظه برگشتم دیدم (رئیس شرکت) بود.

محمدحسن مزروعی
محمدحسن مزروعی
در خاطرات

یادش نبیخر. توی شرکت "گیل ارتباط" که به همراه @نیما صابری بودم. تو یه روز دلگیر توی پاییز حال کار نبود و نیما هم بعد از ظهر ها تو شرکت نبود. من به همراه 3 خانوم دیگه از یه سیستم استفاده می کردیم که از طریق 3تا ترمینال می شد باهاشون کار کرد. خلاصه اینکه همه با یه کار می کردیم. منم اون روز اصلا حال کار کردن نداشتم. به معنای واقعی. رفتم تو یه فایل js کد یه حلقه for نوشتم که خطای برنامه نویسی داشته باشه و وارد حلقه نامحدود بشه. سرتون رو در نیارم. این رو هی اجرا می کردم. تا 6-7 دقیقه سیستم رو به یغما می برد و من به سیستم نگاه می کردم تا سیستم Dump بشه و بعد ریست. این حرکت از ساعت 5 الی 9 شب بدون درنگ انجام می شد. (داستان شد. )