یادش به خیــر ! نشسته بـودم با کلــی ذوقُ شـوق یه دستی به پروفایل ِ وی ویـوم کشیـده بودم ( چن وقت پیشا ) ، بعد راضـیُ خرسندم بودم ؛ اخـوی ِ داش رد میشد از این حوالی ، گفت " این صفه ی کیه ؟! چه ضایس " .. البته که عین حرفش این نبود ، گیری به بگ گروندش بود بیشتر ! ؛ ولی خب ، درون مایه ی حرفش همون " ضایع " بـود !!!!
فردا سی ُ یک شهریوره. یادش بخیر یه زمانی بود چند سال پیشا که همچین شبی برام با کلی شور ُ شوق ُ هیجان گذشت(راستش یادم نیس استرسم داشتم یا نه) که فردا روزی برای اولین بار برم مدرسه. روز جشن شکوفه ها، جشن کلاس اولی ها...
این شعره اون وسط مسطاش یادم میرفت هِی ! .. بعدم یه آهنگیم بهش داده بودیم ! شایدم معلمه داده بودُ مام از اون یاد گرفته بودیم ! چه میدونم ! اون وقت فک کنم اون آهنگه وامیداره آدم سرشُ تکون تکون بده وقته خوندنه این البته تکون تکون به صورت از بالا به پایین !!! .. بهـله !
در پاییز هوا کم کم سرد میشود
در پاییز برگ بیشتر درختها زرد میشود
در پاییز دنبالر شلوغ میشود
در موقع امتحانا اینجا باید زنبیل بزاری تا نوبتت بشه
ولی در تابستان پشه هم پر نمیزند
تو شرکت بودیم که شنیدیم بارهای ارسالی از #چین رسیده. یعنی باید کمر رو آماده می کردیم که جعبه های سنگین رو از 3 طبقه پایین تر میاوردیم بالا. از #فری هم خبری نبود. آخرین جعبه رسید به من که توش کیف های موبایل بود. از خودم بزرگتر بود. و جلوم رو نمیدیدم. آوردم و تاراپ گذاشتمش رو زمین و همین لحظه گفتم "بی صاحاب بشه این بارهای لعنتی" سمت چپم رو دیدم که 1 متر اونورتر #فری (رئیس شرکت) نشسته.
یه بار تو شرکت "گیل ارتباط" بودم. حواسم به کامپیوتر بود و پشت سرم رو نمیدیدم. یکی از همکارام به اسم #عماد هی میومد پشت سرم و دستش رو میذاشت رو کتفم. (برای مسخره بازی) هی می گفتم برو گم شو. خلاصه 15 مین خبری نبود ازش. دوباره دست رفت رو کتفم و دستش رو انداختم و با عصبانیت گفتم "گم شو برو بیرون الاغ" همون لحظه برگشتم دیدم #فری (رئیس شرکت) بود.
یادش نبیخر. توی شرکت "گیل ارتباط" که به همراه @نیما صابری بودم. تو یه روز دلگیر توی پاییز حال کار نبود و نیما هم بعد از ظهر ها تو شرکت نبود. من به همراه 3 خانوم دیگه از یه سیستم استفاده می کردیم که از طریق 3تا ترمینال می شد باهاشون کار کرد. خلاصه اینکه همه با یه #کیس کار می کردیم. منم اون روز اصلا حال کار کردن نداشتم. به معنای واقعی. رفتم تو یه فایل js کد یه حلقه for نوشتم که خطای برنامه نویسی داشته باشه و وارد حلقه نامحدود بشه. سرتون رو در نیارم. این رو هی اجرا می کردم. تا 6-7 دقیقه سیستم رو به یغما می برد و من به سیستم نگاه می کردم تا سیستم Dump بشه و بعد ریست. این حرکت از ساعت 5 الی 9 شب بدون درنگ انجام می شد. (داستان شد. )