دفـتـر ســُـرخ
" زبان انگلیسی نمی دانستم ؛ زیرا در دبیرستان و دانشگاه تهران فرانسه خوانده بودم.شاید تا شش ماه که در کلاس می نشستم ، صحبت های استاد را نمی فهمیدم و داستانهای شورانگیزی از این دوران دارم ! یک بار استاد آمد و گفت هفته دیگر فلان ساعت به بازدید می رویم.ولی من نفهمیدم چه گفت.هفته دیگر سر کلاس آمدم.دیدم هیچ کس نیست.تا آخر ساعت ، تنها نشستم.بعد فهمیدهم بچه ها رفته اند شهر دیگری برای بازدید از تأسیسات ! "
دفـتـر ســُـرخ
خلیفة الله است مثل آدم . عمر طولانی دارد مثل نوح. کفار به دستش هلاک می شوند مثل هود. تولدش پنهان بود مثل ابراهیم. بشارت آمدنش را دادند مثل اسماعیل. فرشتگان به یاراش می آیند مثل لوط. در عزای حسین گریان است مثل یعقوب. زیباترین خلق است مثل یوسف . حکومتش جهانی است مثل سلیمان. صبر دارد مثل ایوب. در گهواره سخن گفت مثل عیسی. نام وکنیه اش نام و کنیه ی محمد است و شبیه ترین خلق در خلق و خو به او.
دفـتـر ســُـرخ
شب را تقسیم کرده بودند. دو ساعت او میخوابید و خانم حواسش به بچهها بود، دو ساعت خانم میخوابید و او بچهداری میکرد. روزها هم بعد درس، یک ساعت مخصوص بازی با بچهها بود.
دفـتـر ســُـرخ
مصطفی را که کشتند، خانوادهی آقا میخواستند از بیت آقا تماس بگیرند تهران. آقا نگذاشت. - تلفن اینجا از بیتالمال است و کار شما شخصی است.
دفـتـر ســُـرخ
نگاه کنید رو تابوت چقدر قشنگ نوشتن / انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن / بزار برم ببینم، رو تابوتا رو آرام / آخ بمیرم الهی .. بازم شهید گمنام
دفـتـر ســُـرخ
آی قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق / میگه شهید آوردند ، بازم گل شقایق / شهیدایی که بودند همه جوون بی باک / بر گشتن، ولی اینبار همه بدون پلاک ..
دفـتـر ســُـرخ
هی رفیق ! این آرزویی که تو به آن رسیده ای مال من بود ..
دفـتـر ســُـرخ
آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود. يک کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتش سنگينشان. به هر زحمتی بود کلاه خود رو برداشت و آورد. گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟» گفت«اين بيت المال بود.»
دفـتـر ســُـرخ
خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میکنم ببخش!
دفـتـر ســُـرخ
همه را صدا زدم جز خدا .. هیچ کس جوابم را نداد جز خدا ..