دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

من یك نام باشكوهم ، اما فرزندانم از نسبتشان با من می گریزند ، با بهره هوشی یكصد و چهل ، آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته اند .. زنم در خانه یك دلال باغبانی می كند ، و پسرم می گوید: " ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم." .. ||

دفـتـر ســُـرخ
17122217860214958528112731731691784541164.jpg دفـتـر ســُـرخ

توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من.»

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

ما را چه شده است؟ ، این یك معمای پیچیده است .. همه در آرزوی كسب چیزی هستند ، كه من با آن جنگیده ام ، و جالب آنكه ، باید خدمتكارشان باشم ،، در حالیكه دست و پا ندارم ! گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور! ||

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

كودك ، با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند .. مادر ، كنار چرخ خیاطی ، آرام رفته در نخ سوزن ، عطر بخار چای تازه .. در خانه می‌پیچد صدای در! ،، «شاید پدر!» .. ||

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

صورتش بود نمی‌شد دید. رفتم نزدیک‌تر، نیم ‌رخش را دیدم. آقا مهدی بود. او هم مرا دید. با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگویم بگذارم کارش را بکند. همه یک گونی می‌بردند و آقا مهدی دو گونی. دل توی دلم نبود. بار که تمام شد و چای آوردند آقا مهدی گفت: "برویم دیگر!" طاقت نیاوردم. رفتم به انباردارش گفتم که فرمانده‌اش را به کار گرفته. انباردار شرم کرد. قسم خورد نمی‌شناخته. رفت معذرت خواهی. حتی خواست دستش را بوسد نگذاشت. گفت: "وظیفه‌ام بود. خودت را ناراحت نکن. من خودم اینطور خواستم." به من گفت: "الله بنده‌سی! چی می‌شد یک دقیقه دندان روی جگر می‌گذاشتی؟! "

دفـتـر ســُـرخ
1343757167141932_large.jpg دفـتـر ســُـرخ

فقیر آمدم و دل شكسته پرسیدم : مگر كه شاه-خراسان گــدا نمیخواهد ؟

دفـتـر ســُـرخ
swv.JPG دفـتـر ســُـرخ

بفرمان برن ، همه اونایی که فکر میکنن ما یخچال و کولر و دانشگاه گرفتیم؛ حالا خوشی زده زیر دلمان .. ما توقعی نداشتُم . ما سرِ زمین بودُم با تراکتور، جنگُم که تموم شد برگشتُم سر همو زمین بی تراکتور. آقاجون مو دفترچه بیمُم نگرفتم! حالا خیلی برامون زوره یه همچین تهمتایی بهمون بزنن .. || حبیب رضایی در

دفـتـر ســُـرخ
wwq.png دفـتـر ســُـرخ

پرده هایی از خیانت مسئولین

دفـتـر ســُـرخ
n00169270-r-b-003.jpg دفـتـر ســُـرخ

بازديدش تمام شده بود. آمد سوار شود كه برويم. راننده در عقب ماشين را باز كرد. سوار نشد. در عقب را بست و رفت جلو نشست تا راننده ياد بگيرد كه قرار نيست مثل سابق، ديگران در ماشين را به احترام وزير برايش باز كنند.

دفـتـر ســُـرخ
12.jpg دفـتـر ســُـرخ

رو كرد به من و گفت: «هيچ موقع نبايد فراموش كنم كه يك معلم بوده‌ام و هستم و اينها وسايلي است براي آزمايش من .. فكر مي‌كنم ديگر چيزي از عمرم باقي نمانده. اين چهارده روز را بايد سپري كرد.» چهارده روز بعد فقط يك بدن سوخته از او مانده بود.

دفـتـر ســُـرخ
1482421531241501823115960216226514155111249.jpg دفـتـر ســُـرخ

خبرنگارها در سالن مخصوص مصاحبه‌هاي سازمان ملل جمع شدند تا با رئيس جمهور ايران مصاحبه كنند و از او درباره‌ي گروگان‌هاي آمريكايي در ايران سؤال كنند. گفت: «كشور ما بيست وپنج سال مستقيماً زير سلطه‌ي كشور شما بوده است و خود من يكي از كساني بوده‌ام كه تنها به دليل مخالفت با سياست‌هاي استعماري آمريكا زنداني شده‌ام.» پايش را از كفش و جوراب درآورد و به همه نشان داد. ـ اين هم نمونه‌ي آثار شكنجه‌هايي كه رژيم دست نشانده‌ي دولت شما به من داده‌اند. همه بهت زده شده بودند.

دفـتـر ســُـرخ
112307616222912892241601471896011213232.jpg دفـتـر ســُـرخ

آشپزخانه كابينت نداشت. آب‌گرمكن هم نداشتند كه لااقل ظرف‌ها و لباس‌ها را با آب گرم بشويند. كولري هم در كار نبود. با اين كه خانواده‌ي نخست وزير بودند، دنبال بيشتر از اين هم نبودند. مي‌گفتند خيلي‌ها همين چيزهايي كه ما داريم را هم ندارند.

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

در دو سال جنگ این دومین باری بود که به خانه می آمد. می ترسید دخترش او را نشناسد. داخل کوچه شد. عروسک زمین افتاد. خانه خاک شده بود.

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

از کنار مغازة طلافروشی که رد شدند، دختر چادر مادر را کشید. «مامانی! برام ازین پلاک‌ها می‌خری که هر وقت مُردم،زودی پیدام کنن؟»

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

قرار گذاشته بودیم برای آرزویش دعا کنم ،در عوض برایم عروسکی بسازد . جنازه پدر رسید با ساکی همراه یک عروسک دست ساز.

این ارسال را بازنشر کرده است.