velveshia
از کودک فال فروشی پرسیدم چه میکنی!؟ گفت به آنان که در دیروز خود مانده اند فردا را میفروشم..!!
velveshia
یک مرد عاقل سوار بر یک مرکب می گذشت که مرد خفته ای را دید که ماری سیاه و خطرناک در دهانش وارد می شود . بیدریغ به طرف آن مرد تاخت و با گرز به پهلوی مرد زد که بیدار شود . ولی مار در درون مرد داخل شده بود . مرد سوار ،مرتب مرد خفته را می زد تا اینکه او را بیدار کرد .مرد خفته به سوی درخت سیبی که در طرف دیگر قرار داشت دوید .مرد سوار گفت :از سیب های گندیده پای درخت بخور . و آنقدر به مرد سیب گندیده خوراند که حالت تهوع به او دست داد ؛ در حالی که آن مرد مرتب سوار را نفرین می کرد . بالاخره آنقدر در اثر ضربات گرز جست و خیز کرد که ، مرد به استفراغ افتاد و مار خطرناکی از شکم او بیرون آمد . مرد خفته با دیدن مار ، شروع به دعا و ثنا گفتن مرد سوار کرد . و می گفت که ای مرد بزرگوار ،چقدر من احمق بود م که در باره این عمل نیک تو به تو فحش می دادم . این من نبودم که فحش می دادم ، بلکه جهل و نادانی من بود که به تو ناسزا می گفت . مرد سوار می گوید که اگر من به جای ایذاءو اذیت تو ؛واقعیت را به تو می گفتم ؛ زهره تو آب می شد و در دم می مردی .
velveshia
روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار..... ....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!
velveshia
اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است! اینجا گم که مى شوى به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند
velveshia
دوباره نامه ام برگشت خورد! مثل همیشه با مهر قرمز اداره پست «گیرنده شناسایی نشد!!» اما من باز هم از خواب هایم و شعرهای کودکیم و کودکی شعرهایم برایت خواهم نوشت برای تو! که تعبیر خواب ندیده ام هستی!
velveshia
تلقین
باور می آورد،
خواه طعمش
به ذائقه ات شیرین بیاید
خواه تلخ
آن قدر که،
همه ی سرخوشی های قبل را
از سرت بتکاند.
velveshia
کافیه یه روز اتفاقی یه جوراب سوراخ بپوشی اگه شده اتوبان رو موکت کنن یه جوری میشه که تو مجبور شی کفشتو دربیاری !
velveshia
ما که ۸/۸/۸۸ ازدواج نکردیم، ۱۱/۱۱/۱۱ هم ازدواج نکردیم، صبر کنیم تا ۹/۹/۹۹ شاید فرجی شد (درد دل دختران دم بخت )
velveshia
هيچگاه نه كسي رو ببخش
نه فراموش كن
سر فرصت بزن دهنشو سرويس كن
( دكتر شريعتي با اعصاب خراب)
velveshia
امشبم گذشت من ندیدمت چشم بهراهتم تا رسیدنت از کدوم مسیر رد شدی گلم بی تو هر نفس غصه میخورم
velveshia
گاه آرزو می کنم چند لحظه ای جای من باشی ! دلت، دل من باشد، چشمانت، چشمان من باشد روحت، روح من باشد، تمام وجودت از من باشد ! آنگاه خواهی دید چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم ..
velveshia
صدایت چقدر شبیه کسی ست که سالها می شناسمش! اما... صدای تو قشنگ تر از اوست، بد قضاوت نکن از او متنفر نیستم فقط دیگر دوستش ندارم همین...!
velveshia
دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:خدا کجاست؟ صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم. کودک می پرسید: چه کار می کند؟ مادر می گفت: دارد نردبان می سازد. دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد. سالها بعد دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسید: خدا چرا نردبان می سازد؟ حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش، از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت: برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد.
velveshia
وقتي خدا مشكلت رو حل ميكنه... به تواناييش ايمان داري ...! وقتي خدا مشكلت رو حل نمي كنه.... به تواناييت ايمان داره ......!
velveshia
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!!!!!! دکترشریعتی