@mohammad-h تو بیمارستان که بودیم یه جانباز رو آوردن موجی بود . 20 سال با این درد زندگی کرده بود بستری که شد همسرش نشست کنارش و شروع کرد به گریه کردن پرستار پرسید چی شده ؟ با صورتی کبود و تنی رنجور پرسید : نمیشه خودم تو خونه مراقبش باشم ؟ پرستار گفت : باز حالش بد بشه کتکت بزنه چیکار میکنی ؟ در حالیکه چشمش به همسرش بود جواب داد : خوب منو بزنه بهتر از اینه که خودشو بزنه شوهرمه . عشقمه . دوسش دارم . و باز گریه کرد از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمون هم تاب شنیدن نداشت . شروع کرد به باریدن.......
درهمان روزهاي نخست جنگ تحميلي، محمدحسين تصميم ميگيرد كه به جبهه برود و با متجاوزان بعثي بجنگد. زمزمه رفتن را در خانواده و بين دوستانش ميافكند. دريكي از بيمارستانهاي كرج خود را به يكي از دوستانش كه بستري بود، ميرساند و با او خداحافظي ميكند و از جبهه و جنگ براي او ميگويد و تكليف الهي خود را گوشزد ميكند.
يك روزكه به بهانه خريد نان از منزل خارج شده بود، از دوستش ميخواهد كه نان را بخرد و به منزل آنها ببرد و تصميم خود را براي رفتن به خوزستان به او ميگويد و از وي ميخواهد كه تا سه روز به خانوادهاش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند وسپس آنها را مطلع كند.
دوست او يكي، دو روز بعد خبر را چنين ميدهد كه: من رفتم جبهه نگران من نباشيد.
در تهران يكي از پاسداران كميته متوجه تصميم او ميشود و با وي صحبت و سعي ميكند او را از تصميم خويش منصرف نمايد، اما موفق نميشود.
شهيد فهميده كه در عزم خود راسخ بود، خود را به شهرهاي جنوب كشور ميرساند و هرچه تلاش ميكند كه همراه گروه يا دستهاي كه عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود، موفق نميشود. تا با گروهي از دانشجويان انقلابي دانشكده افسري برخورد كرده و به نزد فرمانده آنان ميرود و از او ميخواهد كه وي را با خود ببرند. فرمانده امتناع ميكند، اما شهيد فهميده، آن قدر اصرار ميكند تا فرمانده را متقاعد ميكند كه براي يك هفته او را همراه خود به خرمشهر ببرد.
دراين مدت كوتاه هر كاري كه پيش ميآيد حسين پيشقدم شده و استعداد و قابليت خود را در همه كارها نشان ميدهد....
امام در لحظه تسلیم کردن جان، وصایایی چند مینماید که برخی در امر امامت، برخی در زمینه مسائل خانوادگی و بخشی در مورد عامه است.
- به فرزندان خود فرمود: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَ اَنتُم مُسلِموُن؛ بکوشید که جز مسلمان نمیرید .
- به کسان و خویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ؛ شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد نمیرسد .
- به خانواده خود وصیت فرمود که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منا برای ایشان مراسم عزاداری بر پا کنند.
- دستور دادند برای خویشان و کسان هدیهای بفرستند، حتی هفتاد دینار برای حسن افطس از خویشان ایشان. حسن افطس همان کسی است که با خنجر به امام حمله کرده بود و میفرمود میخواهد آیه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند.
- بخشی از سفارشهای ایشان درباره غسل و کفن و قبر خود بود .
- و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که رووس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و ... بود. (۱)
لحظه مرگ
امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات که مرگ را نزدیک دیدند، دستور دادند که تمام خانواده و خویشان نزدیکش بر سر بالینش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت یکایک آنها نظر افکند و فرمود: «انّ شِفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوة.»
این وصیت امام، دلیل آن است که در آئین اسلام، نماز جایگاهی مهم دارد، طوری که امام در آخرین لحظههای زندگی از میان هزاران مسئله فقط نماز را سفارش میکند و این نیست جز برای این که امام صادق علیه السلام هادی امت و پاسدار دین است و نماز از این دیدگاه از اهمیت فراوانی برخوردار میباشد.
امام صادق علیه السلام بدین وسیله خواستند بیان کنند که خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله اگر توأم با انجام فرائض و تکالیف دینی نباشد، سودی به آنان نخواهد داشت، بلکه این نسبت مسؤولیت ایشان را سنگینتر خواهد ساخت.امحمیده مادر امام موسی کاظم و همسر امام صادق علیهماالسلام از این حال امام در شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نیز از این فریضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه این حال امام را به یاد میآورده میگریسته است.از کارهای عجیب امام در ساعت رحلتش آن که دستور دادند برای تمام خویشاوندان نزدیکش صله و تحفهای فرستاده شود
.....آنان که با هزاران دليل زندگي ميکنند، نميتوانند به يک دليل بميرند و آنان که به يک دليل زندگي ميکنند، به همان دليل نيز ميميرند. براي عدهاي مرگ، گلوبند زيبائي است بر گلوي دختران و براي عدهاي ديگر خاري در گلو که هرگز پائين نميرود. عجيب است حال انسانهايي که ميدانند ميميرند و ميدانند در پاي ميز محاکمه به بند کشيده خواهند شد، اما باز نشستهاند و دست روي دست گذاشته، ميخورند و آسوده و بيخيال ميخوابند، بارالها، مرگ مرا زندگي براي ديگران ساز، براي ملتم! دينم، براي آن سياه دربند! براي آن ضعيف بيچيز! براي آن فقير غمين! براي آنان که جز اشک، سلاحي و جز ذکر تو دوايي ندارند. امام را تنها نگذاريد که فردا بايد به غم اين اشتباه افسوسها بخوريد. والسلام «شهید ايرج بائوج لاهوتي»
به این میگن آزادی.... بی بی سی: تاکید اوباما بر گزینه وتو در دیدار با محمود عباس کاخ سفید می گوید باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا، در دیدارش با محمود عباس، رئیس تشکیلات خودگران فلسطینیان، به او هشدار داده که هرگونه درخواستش از شورای امنیت برای پذیرش عضویت کامل کشور فلسطین در سازمان ملل متحد را وتو خواهد کرد.
داستانی از بهجت عارفان « آیت الله محمد تقی بهجت » آیت الله قوچانی نقل می کنند: همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی و سخن چینی می کنن و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود. پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات، عمل دیگری انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی....ادامه در لینک یا دیدگاه [لينک]
داستانی از بهجت عارفان « آیت الله محمد تقی بهجت »
آیت الله قوچانی نقل می کنند:
همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی و سخن چینی می کنن و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود. پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات، عمل دیگری انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی.
آقای بهجت می فرماید: « وقتی نامه ی پدرم به دستم رسید، خدمت آقای قاضی (ره) رسیدم و نامه را به ایشان نشان دادم، ایشان فرمودند: شما مقلد چه کسی هستید؟ گفتم : من مقلد آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی (ره) هستم. ایشان فرمودند: باید بروی از مرجع تقلیدتان بپرسید.
آقای بهجت می فرماید: من نزد آقا سید ابوالحسن اصفهانی (ره) رفتم و از ایشان کسب تکلیف کردم، ایشان فرمودند: باید حرف پدرت را اطاعت کنی.
از آن موقع به بعد آقای بهجت سکوت می کنند و چیزی نمی گویند و در سکوت مطلق فرو می روند و حتی برای خرید، از خادم مدرسه تقاضا می کنند تا این کار را برای ایشان انجام دهد؛ چرا که سخن گفتن از واجبات نیست و کار و فعل مباحی می باشد. ایشان گاهی اوقات اجناس مورد نیاز خود را روی کاغذ می نوشتند و به مغازه دار می دادند. ایشان خیلی کم در کوچه و خیابان رفت و آمد می کردند و تمام این کارها به خاطر این بود که می خواستند از یک دستور پدرشان اطاعت کنند؛ اما خداوند راه را کوتاه می کند چون برای خدا حرف پدر را اطاعت می کند، دیگر بزرگان نیز نقل می کنند که « آقای بهجت، بهجت نشد مگر این که عبا را سر می کشیدند و به درس می رفتند و بر می گشتند تا مبادا با کسی برخورد کنند و حرف بزنند؛ چون دستور پدرش این بود. »
خیلی قشنگ بود بدنم مور مور شد
13 سال و 12 روز و 23 ساعت و 29 دقيقه قبلممنونم

13 سال و 12 روز و 13 ساعت و 58 دقيقه قبل