امیر رباب پور درخشان
ه چشمان یک زن بنگر!
تا شجاعت را بیاموزی
وقتی نفس های کودکش را
میشمارد و گرسنگی را فراموش میکند
و با یک لبخند شاد کودکش
دنیای غم هایش را به اسانی به شادی میفروشد و
جان میدهد برای انکه با شیره جانش او را پروریدست ....
امیر رباب پور درخشان
گر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی¤ اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت نا توانند¤ اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست¤ اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت ميخواهد
امیر رباب پور درخشان
گفتم خرابت می شوم، گفتی تو آبادی مگر؟ ... گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟ ... گفتم ز کویَت می روم، گفتی تو آزادی مگر؟ ... گفتم فراموشم نکن، گفتی تو در یادی مگر
امیر رباب پور درخشان
داستین کارتر، پسری جوان است که هر دو دست و هر دو پای خود را به دلیل ابتلا به یک نوع بیماری خونی نادر از دست داده است. این اتفاق او را گوشه گیر و منزوی کرد تا روزی که با کشتی آشنا شد. او حالا با حریفی سرشاخ می شود که سالم است، هم دست دارد هم پا! مبارزه پایاپای به نظر می رسد و داستین خیال تسلیم شدن ندارد. داستین در تلاش است تا فنی از کشتی را بر روی حریفش پیاده کند، البته نه با دست یا پا بلکه با اراده ای که استوار است و آهنین. داستین جوان کارهای بعد از پایان مسابقه اش را هم خودش انجام می دهد. بعد از یک مبارزه سخت حالا او احتیاج به آرامش دارد و موسیقی این آرامش را به او هدیه می کند. او حالا عضو تالار مشاهیر ملی کشتی در اوهایوست.
امیر رباب پور درخشان
شنیده بودم روزی پدری پسربچه سربه هوایش را صدا کرد و دیوار کوچکی را به او نشان داد و گفت از این پس هر خطایی که کردی یک عدد میخ به این دیوار می کوبی تا یادت باشد چندبار خطا کرده ای ... از فردای آن روز هر بار پسرک خطایی مرتکب شد پدر میخی به دستش داد تا به دیوار بکوبد ، یک روز صبح پسرک چشمش به دیوار پر از میخ افتاد و در کمال ناباوری دید ظرف چند روز تمام دیوار پر از میخ های خطاهای او شده . شرمنده شد و از پدرش پرسید حالا که دیوار پر از میخ شده چه کاری از دستش برمی آید ؟ پدر کمی مهربان تر شد و پاسخ داد از فردا هر کار خوبی که انجام بدهی می توانی یکی از میخ ها را از جا بکنی . پسرک از فردای آن روز برای جبران خطاها شروع کرد به کارهای خوب تا آنجا که تمام میخ ها از دیوار بیرون کشیده شد . وقتی که پسرک با خوشحالی دیوار خالی از میخ را به پدر نشان داد پدر لبخندی زد و گفت ( آفرین تمام میخ ها را بیرون کشیدی اما نگاه کن پسرم جای تمام میخ ها سوراخ مانده ... ) ما انسانها هربار که بی پروا میخی به روابط خود می کوبیم و به خیالمان که با گذشت زمان و یا جبران آن لحظه ، دردش را فرو خواهیم نشاند غافلیم که شاید ببخش
امیر رباب پور درخشان
با هیچ کس برسر باورش نمی جنگم.چرا که خدای هرکس همان است که درونش به او می گوید.."کوروش کبیر