بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
دیگه نای حرف زدن نیس . . . : )
بیتـا
ما ساکنین این خرس گسترده ، همه سرماخوردهی یک زمستانیم ! . . .
بیتـا
شهری در پس این خیابان کوچک، تک و تنها ... پوسته ی پاستیل نوشابه ای تو دستش . ایست ساعت مچی تو جیبش ... / دلقکی از دیار مرده ها ... !
بیتـا
شهری سوخته با آدمای کذایی ... !
بیتـا
سالها گذشت و نیامد .. .. .. گمشده اش !
بیتـا
صحبت از روزگاریست ... نه چندان دور ... !
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 1 ساعت و 23 دقيقه قبل