بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
داره با زندگیم قایم باشک بازی میکنه ، هرچی میرم دنبالش پیداش نمیکنم ... حسمُ میگم ...
بیتـا
کودکانه ای های بازیهات ....
بیتـا
منُ نیمکتُ چهار زانوهایی که چَمبَره زدن تو بغل هم ... مدادی که جوهر نداشت .. دفتری که خط فاصله داشتُ دور میشد . فرسنگها ... دورِ دور .. همانند سایه ای با کفش های کتانی که از پس آن کوچه رد شد ... خیلی آروم وقشنگ ... ! هــ ـعـ ــی !
بیتـا
سر سوزنی اما .. فرقی نمی بیند درخت میان منقار بلند دارکوب / و تیغه ی چاقوی دل شکستگان ...
بیتـا
فقط کمی خستهام . . . : )
بیتـا
... به جمعیت نگاه کرد. مه بود، یا شاید داشت از پشت شیشه ای بخار گرفته می دیدشان. میدانست که هرجا نشسته باشد میفهمد که مخاطبش فقط اوست . . .
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 3 ساعت و 12 دقيقه قبل