بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
امسال خوب شرو نشد .. خدا به خیر بگذره : | . . .
بیتـا
دلم هوای اون روزِ بارونی رو کرده ...
بیتـا
شبُ صدای نالهی سگ ، ماهِ نصفهُ نیمه ... و صدای کفشای مترسک خیال ...
بیتـا
از اینا مثلن .. / دوس دارم : x ...
بیتـا
کافه ی محله ... آخرین میز از کافه ... هوای سوزناک بارانی، مردی با کلاهی بر سر ! خسته و گرفته اما آرام .. با حسی قوی . . صدا زد : گارسون ؟! - بله آقا ؟ - قهوه ی بعدی لدفن !
بیتـا
ظاهرن ساده اما ترجمه ناپذیر ... لبخندی در خیابان ، بر گوشه ی لب ها ، لحظه ای نقش میبندد و جایش را سریع ، به یک سیگار کِنت میبخشد ... !
بیتـا
دستکش های گرمی که از " ها " من نیز گرمترند ...
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 36 دقيقه قبل