بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
بانو خسته تر از همیشه نشسته بود روی میز بیرون کافه، بین جمعیت .. دست راستش تکیه گاه سرش شده بود ... ی نگاه به ساعت جیبیش .. ی نگاه به حس درونش ... درگیر بود ... فکرای دیونه، کلافه تر از دیروز ذهنش؛ آبستن از حرفایی سنگین...
بیتـا
آسفالتی سیاه و مجروح / با خط های سفیدِ لرزان / و سنگی صاف / لِی لِی : 1 . . . 2 . . . 3 . . . 4 و 5 . . . 6 . . . 7 و 8 . . . !
بیتـا
توسط پیامک
اکنون که بهت احتیاج دارم . . . نیستی کنــــ ــارم ...!
بیتـا
خیابانِ هشتم .. خانهای متروکه ... اما دلچسب ... صدای آرامشش، سکوت ... جایی همانند خاطراتِ نا آشنا ... آری .. اینجا ؛ خانهی ذهنیاتیِ من است ...! : )
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 3 ساعت و 12 دقيقه قبل