بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
روزگــــ ـاری .... / ساده لوحــــــ ـانه....
بیتـا
بِم میگه.... : خواهرم شال سیاهِت باعثِ تحریک بقیه میشه.... !
بیتـا
از لختیه خشک این حرفام نَرَنج...
بیتـا
نمای نزدیکی از دوکی که با نخ بریده در کادر خالی می افتد...
بیتـا
از خیلیا یِ انتظار دیگه داشتم.... !
بیتـا
دلـــ ـقک شدم با دماغِ پینوکیـــ ـو....
بیتـا
موج بر میداشت برکه ی صورتت به لبخندی شور....!
بیتـا
امشب..../ بلندُ سرد.../ باز هم رویا..../ باز هم تو.../ شب خوش...
بیتـا
و حالا سایه ای آستانه درِ ورودی قهوه خانه را تاریک میکند...
بیتـا
بر تابلوی خالی تقاطع دو جاده که بر دامن کوه ها پهن شده اند... تیتراژ پایان میآید....
بیتـا
حقیقت تلخه ... .... گـُـــ ـلم... !
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 3 ساعت و 10 دقيقه قبل