بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقکها...
بیتـا
آسمــــون سنگین شده... خــــــــدا انگار خوابیده...
بیتـا
در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست ،و هیچ خیابانی بن بست ها اما فقط زنها را می شناسد انگار در سرزمین من سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هایی است که پشت سر آدم ها خراب شده اند این جا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست تخت های زایشگاه ها اما پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک، مسیح را آبستن نیستند بیچاره مادر
بیتـا
باران باش و ببار نپرس كاسه هاي خالي از ان كيست!
بیتـا
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم
بیتـا
غم قفس به كنار ، آنچه عقاب را پیر میكند پرواز زاغكی بی سرو پاست ...
بیتـا
" آس حکم " دستمان نبود ! خدا خوب ما را بُر نزده بود....
بیتـا
رفتیم رستوران گارسون اومده میگه چیزی میل دارین؟؟؟ گفتم پ نه پ غدامونو همین الان خوردیم گفتیم بیایم اینجا آروقشو بزنیم دور هم بخندیم!!
بیتـا
مگس اومده تو خونه رفتم حشره کش آوردم مامانم میگه میخوای بکشیش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ ، میخوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده
بیتـا
و من چه بیهوده مکان را می کاوم : آنی گم شده بود...
بیتـا
پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته....
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 1 ساعت و 23 دقيقه قبل