بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
بیتـا
وقتی تو نیستی ، نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !
بیتـا
خدايا...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟ پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟ ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ...؟ ...ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ . . .؟ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟ ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟ جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ! ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً ؟؟
بیتـا
یکی از بدترین ظلم هایی که " عطر " به ما میکنه اینه که ، بدون اجازه گرفتن ، تورو هـُــــل میده وسط خاطرات !
بیتـا
و صدایی در تنهـــــــــایی می گریســـــت...
بیتـا
در مه تصویرهـــــــــا قبـــــرها نفس میکشند....
بیتـا
بوی ترانه ای گمشده میدهد... بـــــــــــ وی لالایــــــــــی که روی چهره ی مــــــــــادرم نوســــــــان می کــــــــــ ند...
بیتـا
دود میخزد ز خلوتگاه من...
بیتـا
مثل اینکه شب نمناک است...
بیتـا
از میان برده بود طــــــــوفان نقش هایی را که بجا مانده از کـــــــــف پاهایش....
بیتـا
من از مصاحبت آفتاب می آیم، کجــــــــــاست ســــــایه؟؟؟
بیتـا
سایه دراز لنگر ساعت.......... روی بیابان بی پایان در نوســــــان بود: می آمد، می رفت... میآمد میرفت... و نگاه انسانـــــی به دنبالش میدود....
بیتـا
ناگهان جا پاها براه افتادند...
بیتـا
بانگی از دور مرا میخواند... لیک پاهایم در قیر شب است...
بیتـا
وقتی فیلم به صحنه های رمانتیکش میرسه و مامان بابا ها میبینن بچه های جوونشون رفتن تو تلویزیون، فکرشون به این میره که بچه هاشون دلشون از اینا می خواد بی اینکه بدونن بچه ها دارن خاطراتشونو مرور می کنن...
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 1 ساعت و 23 دقيقه قبل