Masih
چه کردی با من... که آینهها رو نمیشناسم.... که از حضور ِ خاطرههایِ تو در هراسم...
Masih
نگاه کن! شوق ِ دلزدن به دریا، برام شد «مرگِ تدریجی ِ رویا»...
Masih
ما هر دو شکسته بودیم ؛ با بغضهایمان.
Masih
خوابم نمیبره. دلم گرفته. حتی کنار تو هم نیستم که کفِ دستتُ بچسبونی به سینهت و بگی اگه خوابت نمیبره بیا توی بغل من بخواب. یا بگی میخوای شونههاتُ بمالم مسیح ِ من؟
Masih
"کاش میشد زمان را وقتی بین بازوهایِ توام متوقف کنم عزیزم.."
Masih
هنوز هم مبهوتِ این خوابِ کوتاهم..
Masih
میدونی چیه رضاجان... هزار بار هم بخونی، من باز بغض خفهم میکنه... "چرا درگیر احساسِت شدم من؟!"..
Masih
چیزی بگو شاید صدات، حریف ِ دلتنگی بشه...
Masih
آبجی... دلم برات تنگ شده....
Masih
نمیآیی و شهرِ من بدون ِ عشق، تاریک است...
Masih
از دوست به یادگار دردی دارم، کاین درد به صدهزار درمان ندهم.