Masih
دلم برای وقتی که برات لاک میزدم و پاهاتُ رو کاناپه تکونتکون میدادی٬ تنگ شده.
Masih
یادم نمیاد اولین باری که تو مهمونی پروفسور سمیعی،وقتی برای عکس یادگاری کنار من وایستادی، چطور شد که دستم از روی شونهت سُر خورد تو گودیِ کمرت..
Masih
بویِ گردنت مالِ من٬ هر چی که دارم مالِ تو.
Masih
من [ ِ لعنتی! ] دیر رسیدم ؛ آقای بازنشسته مُرد!
Masih
توسط موبایل
میشه پیرهن سرخابیتُ بپوشی؟ میشه پایینش رو من برات پاپیون کنم؟
دنیا کوچکتر از آن است که گمشدهای را در آن یافته باشی،
14 سال و 10 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبلهیچکس اینجا گم نمیشود،
آدمها بههمان خونسردی که آمدهاند،
چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند،
"یکی در مه"،
یکی در غبار،
یکی در باران،
یکی در باد،
و بیرحمترینشان در برف.
"و بیرحمترینشان در برف."
14 سال و 10 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 3 دقيقه قبلبرگها میریزد،
14 سال و 10 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبلمادرم صبحی میگفت:
«موسم دلگیری است.»