محدّثه
خودم را پشت باران پنهان میکنم ... او که ببارد من هم ببارم دیگر کسی مرا نخواهد شناخت ... دوست دارم همه فکر کنند منم ب/ا/ر/ا/ن َم
محدّثه
*** بس که واژه ها را بافتم برایت، فرش واژه شدم زیر پایت....ناز کم کن دیگر، برگرد
محدّثه
ما حرف های هم را تکرار میکنیم، لهجه هامان فرق میکند باهم....جدی نگیرید مارا...ما اهالی حلقه ایم.
محدّثه
تو که میدانی من پیشترها اهل حلقه نبودم اصلاً....اما حالا این حلقه روی انگشتانام جاخوش کرده......درنمی آید لعنتی......حلقه این لعنتی ِ دوست داشتنی ِ من......
محدّثه
حیف که عصر تکنولوژیست والاّ آرزوهایم را میبستم به پای کبوتری یا چه میدانم میسپردم به دست قاصدکی شاید فرجی میشد آنوقت......
محدّثه
کافر شدی باز. چرا مدام تغییر قبله میدهی......قبله یکیست ،سر بچرخان تو.....رستگار میشوی....
محدّثه
دو شهر دیگر را به تقسیمات کشوری اضافه کنید....ما درآنجا ساکنیم، ییلاق و قشلاق میکنیم همش ...شهر خاطره ها و شهر دلتنگی ها را میگویم...میشناسیشان؟
محدّثه
میوه ی ممنوعه تو سیب نبود......دل بود....بازهم شرط را باختی....
محدّثه
*** چشمه اشکم خُشک شد دیگر، خیالت راحت........خوب شد پینوکیو نیستم من وگرنه....
محدّثه
*** خدای من کفر نمیگویم.....ولی به خوابم بیا امشب.....
محدّثه
در خیالم یک تابلوی ورود ممنوع نصب کرده ام تا جلوی ورود هرکه غیر تورا بگیرم......اما نه خیابان خلوت را دوست تر دارم...تو هم نیا...
محدّثه
شاعرانگی هایم گُل میکند....خودم به گِل مینشینم اما....
محدّثه
*** بغضم را هورت میکشم. هیییییس! کسی نباید هِق هِق هایم را بشنود....حتی...تو...