محدّثه
گم شدم در میان خاطراتم. فریادرسی هست که نجاتم دهد، راه نشانم دهد....
محدّثه
خاطره، فاصله، قافیه های تکراری زندگی من..... زندگیم مثنوی هفتاد مَن کاغذ شده انگار..... وای! قواعد ادبی را شکستم: قافیه های تکراری، این که باید قطعه میشد......
محدّثه
*** شکستن تشکر ندارد...ولی من متشکرم...بغضم را شکستی...حالا کمی سبک شدم...
محدّثه
چو گلدان خالی لب پنجره، پُر از خاطرات ترک خورده ایم......... (قیصر امین پور)
محدّثه
ببرد از من قرار و طاقت و هوش****بت سنگین دلِ سیمین بناگوش (حافظ)
محدّثه
تلخ میگویم؟ اشکالی ندارد، حتی شکلات هم تلخش خوب است حرف که جای خود دارد....
محدّثه
چه تناقض خنده داری، تو میگویی :دِل خوش سیری چند" و من میگویم "روزگار برای کسی دِل هم باقی گذاشته مگر"
محدّثه
مرا از فاصله میترسانی؟؟ خاطره ها همه ی جاهای خالی را پُر میکنند، تو نگران نباش.
محدّثه
قبلترها راه حل همه چیز ساده بود انگار. پخش شدن رایحه ی عطر مورد علاقه ام کافی بود تا بوی تنهایی از اتاقم برود.اما حالا روزگار عوض شده، عود و عنبر هم که دود کنم فایده ندارد
محدّثه
آخ بازهم بوی کاغذ کاهی...دوستش دارم....گفته بودم که، من خ/ا/ط/ر/ه/ بازم
محدّثه
اَه امان از دست این روز مرگی.خسته شدم.دنیا! یک تغییر لطفا...