دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

محدّثه

محدّثه
زن
امتیاز: 2847

دنبال‌شدگان

(105 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(873 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

محدّثه
محدّثه

همه دنیا در حکم یه دوربین عکاسی است ، لطفا لبخند بزنید !!

محدّثه
محدّثه

صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگی ست و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت ...

فقط نی نی
images.jpg فقط نی نی
توسط محدّثه

فقط نی نی
001.jpg فقط نی نی
توسط محدّثه

از الآن پا تو کفش بزرگترا کرده ، خدا به داد برسه ! بزرگ شه چی میشه ؟؟

فقط نی نی
30.jpg فقط نی نی
توسط محدّثه

اینم دومیش :

فقط نی نی
ymwh3tlvqfrj9q1j477s.jpg فقط نی نی
توسط محدّثه

حالا که مخاطب بازاره من دوتا دوتا میزارم . این اولیش :

فقط نی نی
Www.Pix98.CoM_002.jpg فقط نی نی
توسط محدّثه

چی بگم والا!!!!!

محدّثه
محدّثه

خداوندا ! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...

فقط نی نی
tumblr_lllwbfurHR1qf0ut2o1_500_large.png فقط نی نی
توسط محدّثه

چه آقاپسرای جنتلمنی!

فقط نی نی
nypkbyag1w302ujk89u.jpg فقط نی نی
توسط محدّثه

ای جااااااااااااان

محدّثه
محدّثه

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ آهای، آقا پسر! ـ پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! ـ آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

محدّثه
55fhwfm98qndghf07y50.jpg محدّثه

اگر فکر می کنید جامعه با شما رفتاری ناعادلانه دارد ... بازم لازمه که اون چشای نازو یه بار دیگه باز کنید.

محدّثه
t81sfd48x7u07u6un9gu.jpg محدّثه

اگر از سیستم حمل و نقل می نالید ... کا[!]ت چشای نازتونو باز کنید.

محدّثه
03.jpg محدّثه

اول و آخر کار ...

محدّثه
محدّثه

مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود ، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد . ولی همین که به خانه رسید ، دید که گربه زودتر از او به خانه برگشته !!! این موضوع چندین دفعه تکرار شد . مرد حسابی کلافه شده بود . بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند ، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد . آن شب مرد به خانه بر نگشت . آخرشب زنگ زد و به زنش گفت : اون گربه کره خر خونه هست ؟ زنش گفت : آره مرد گفت : گوشی رو بده بهش ، من گم شدم !!!!!