محدّثه
صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگی ست و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت ...
فقط نی نی
از الآن پا تو کفش بزرگترا کرده ، خدا به داد برسه ! بزرگ شه چی میشه ؟؟
محدّثه
خداوندا ! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...
محدّثه
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ آهای، آقا پسر! ـ پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! ـ آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
محدّثه
اگر فکر می کنید جامعه با شما رفتاری ناعادلانه دارد ... بازم لازمه که اون چشای نازو یه بار دیگه باز کنید.
محدّثه
اگر از سیستم حمل و نقل می نالید ... کا[!]ت چشای نازتونو باز کنید.
محدّثه
مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود ، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد . ولی همین که به خانه رسید ، دید که گربه زودتر از او به خانه برگشته !!! این موضوع چندین دفعه تکرار شد . مرد حسابی کلافه شده بود . بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند ، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد . آن شب مرد به خانه بر نگشت . آخرشب زنگ زد و به زنش گفت : اون گربه کره خر خونه هست ؟ زنش گفت : آره مرد گفت : گوشی رو بده بهش ، من گم شدم !!!!!