محدّثه
رعد خیال تو ، خاطر پنجره ها را هم لرزاند
محدّثه
از ترفندام واسه سفید کردن این پاک کن سفیدا که بعد یه مدتی عینهو زغال میشدن ، سابوندنشون رو موکت بود ! البت همیشه حواسم بود از قسمتایی از موکت استفاده کنم که زیر فرش بود تا آثار خرابکاری ُ استتار کنم مثلن ؛ اما خو وقتی که مامان زیر فرش ُ جاروبرقی میکشید لو میرفتم . ولی خداییش گند میزد به موکت این پاک کنه
محدّثه
سالای دبستان یه زمانی َم بود که تب خریدن آدامس لاو ایز [ که ما همیشه میگفتیم لاویز ] افتاده بود تو مدرسمون بعدش یه مدتی آدامس عروسکی ُ یه مدتی َم آدامس پولا ؛ ولی اینا دلیل نمیشد که ما آدامس خرسی ُ فراموش کنیم
محدّثه
"نون" ِ نوشتن که "تو" باشی ؛ من می نویسم
محدّثه
نوازندگی افکار زخمی / رقص قلم روی کاغذ ...
محدّثه
بالاتر از سیاهی رنگی هست ؛ چشمانت ...
محدّثه
امتداد نگاه تو و عصرهای جمعه که پایانی ندارد ...
محدّثه
و عابرانی در انتظار لحظه ی قاصدک ...
شاید خیلیم بیهوده نبوده تا یه جایی تا یه سنّی آدم میدوئه ولی بعدش دیگه میذاره خودش آروم آروم سپری شه
13 سال و 1 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 40 دقيقه قبلکم مینویسی، خوشحال میشم بیشتر بخونمت
13 سال و 26 روز و 21 ساعت و 57 دقيقه قبلوالا نمیدونم چرا گاهی حرفم نمیاد، مرسی ازت لطف داری
13 سال و 26 روز و 21 ساعت و 46 دقيقه قبلاین گاهیهات کمی زیاد نیست؟
13 سال و 26 روز و 20 ساعت و 42 دقيقه قبلاووم چرا زیاده. راستش دروغ چرا دوس ندارم مث سابق نوشتههای وبلاگیطورمو تو دنبالر بنویسم حس پستای شوخ و شنگم نیست نتیجش میشه این پست نذاشتن
13 سال و 26 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبل