دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

محدّثه

محدّثه
زن
امتیاز: 2847

دنبال‌شدگان

(105 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(873 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

محدّثه
محدّثه

ده دوازده سالم که بود همیشه فکر می‌کردم واای بیست سالگی چه سن رؤیایی باید باشه. فکر می‌کردم آدم بیست سالش که شه چقد بزرگ میشه مثلن. اصن یه تصوراتی داشتم ازین سن هی میخواستم بهش برسم. فکر می‌کردم بیست سالگی زندگی آدمو دگرگون می‌کنه آدم حال و هواش عوض میشه دنیاش یه رنگ دیگه میشه. یهو به‌خودم اومدم دیدم بیست سالگیم گذشت و من اصلن حواسم نبود که چقدر منتظرش بودم.

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
محدّثه

هفته‌های شیفت عصر ُ اون ناهار زورکیای ساعت 11 صُبش، قمقمه‌هایی که یا آب ُ سرد نیگه نمیداش یا که همه کتاب دفترارو خیس میکرد، اون خط‌کشا که پشتش جدول‌ضرب داشت ُ مامان نمیذاش ببرم مدرسه، استرس ورقه امتحانیای امضا نشده که لا کتاب فارسی جامونده بود، پاک‌کن سفیدایی که میفتاد زیر پا همکلاسی ُ سگرمه‌هایی که تو هم میرف از سیاه شدن دفتر مشق، صُبای شمبه ُ خانم مدیر ُ ناخنای کوتاه نشده، هیجان اجرا برنامه صبگاهی سر صف، زنگ تفریح ُ مأمورای دم آبخوری ُ راپله‌ها، کلاس سوم ُ مشق نوشتن با خودکار، صدا بوق تاکسی نارنجیه وختی میرسید جلو مجتممون ... راسی ما به خانم بهداشتمون میگیم زری جون، شما چی ؟

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

رعد خیال تو ، خاطر پنجره ها را هم لرزاند

محدّثه
محدّثه

از ترفندام واسه سفید کردن این پاک کن سفیدا که بعد یه مدتی عینهو زغال میشدن ، سابوندنشون رو موکت بود ! البت همیشه حواسم بود از قسمتایی از موکت استفاده کنم که زیر فرش بود تا آثار خرابکاری ُ استتار کنم مثلن ؛ اما خو وقتی که مامان زیر فرش ُ جاروبرقی میکشید لو میرفتم . ولی خداییش گند میزد به موکت این پاک کنه

محدّثه
محدّثه

سالای دبستان یه زمانی َم بود که تب خریدن آدامس لاو ایز [ که ما همیشه میگفتیم لاویز ] افتاده بود تو مدرسمون بعدش یه مدتی آدامس عروسکی ُ یه مدتی َم آدامس پولا ؛ ولی اینا دلیل نمیشد که ما آدامس خرسی ُ فراموش کنیم

محدّثه
محدّثه
در حلقه

"نون" ِ نوشتن که "تو" باشی ؛ من می نویسم

محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

نوازندگی افکار زخمی / رقص قلم روی کاغذ ...

محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

و ما هرگز نبودیم تا جشن بگیریم بودن هایمان را ؛ ما همیشه غرق در نبودن ها ، بودن ها را نیز باختیم ؛ به همین سادگی ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

بالاتر از سیاهی رنگی هست ؛ چشمانت ...

محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

امتداد نگاه تو و عصرهای جمعه که پایانی ندارد ...

محدّثه
محدّثه
توسط پیامک در حلقه

و عابرانی در انتظار لحظه ی قاصدک ...

محدّثه
محدّثه

توجه شما را به ادامه ی های دوستان جلب میکنم [ نتیجه ی نسبتن اخلاقی اینکه درس خوندن هیجانش بیشتره ! ]

محدّثه
2.jpg محدّثه

نه که دس خطم خوب باشه ها نع ولی خواسم یه یادگاری داشته باشم تو ، همین شایستی روزی نباشم : )

این ارسال را بازنشر کرده است.
محدّثه
محدّثه

وقتی ممدحسین @محـمّـد حسـیـن کوچیک بود

محدّثه
My Desk !.jpg محدّثه

منم مثه بسیاری از دوستان در اکثر مواقع روی تخت یا زمین نشستن ُ ترجیح میدم به پشت میز نشستن ولی حالا به خاطر یه بارم میشینیم پشت میز ؛ مگه چیه ؟! [ با لحن پسرخاله ی کلاه قرمزی اینا بخونین لدفن ] یه چی َم بگم درباره دوتا عروسک حاضر در عکس : اون کچله سیب زمینی ِ بند َس و همیشه باس جلو چشام باشه برای اینکه آی لاو ایشون زیادتا اون یکیَم که موهاش قرمزه به عنوان نمادی از درس خوندن در ایام درس ُ مشق جلو چشامه تا این حس ُ بیشتر از پیش در من القا نماید

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.