محدّثه
گام به گام یاد میگیرم راه رفتن را کمی صبر باید ....
محدّثه
نگهبان کجاست؟ بگوییدش اعلام کند اینجا دلی گم شده است در هیاهوی زمان...شاید این دلَک پیدا شود.
محدّثه
تو که راضی به مرگ شکوفه ها نبودی! کمی مراقب زیر پاهایت باش.........لِهِشان کردی که....
محدّثه
شب باشد، من باشم ُ خدا ُ تنهایی ُ سکوت ُ اشک .... بس است دیگر همین ها کا[!]ت تا منتظر صبح نباشم.....عشق بازی میکنم من
محدّثه
دیس لایک میزنم به همه ی آرزوهایم.....خدا را چه دیدی شاید از رو رفتند......
محدّثه
حسرتام ُ را قورت میدم یک آبم روش.......خَلاص....
محدّثه
تاب تاب میخورم روی خیالاتم ... شاید آرامش کودکانه ام برگردد
محدّثه
حرف های ناگفته ام را زیر فرش اتاق پنهان میکنم ... مبادا کسی ببیندتشان ...
محدّثه
دچار خودسانسوری مفرط شدم ... حرف های بریده بریده میزنم من
محدّثه
خیانت ادبی ... کپی & پیست از روی دستان خودم ... تکرار هزارباره ی اشک ... دوست دارم این خیانت را ... ( :
محدّثه
حالا یک نفس عمیق ُ ادامه ی راه ...
محدّثه
بودن ُ نبودنم با هم قاطی شده...هَنگ میکنم انگار...خدای من restart لطفا!