Shahdad
حرفهایم را تعبیر میکنی سکوتم را تفسیر دیروزم را فراموش فردایم را پیشگویی به نبودنم مشکوکی در بودنم مردد. از هیچ گلایه میسازی واز همه چیز بهانه..... من کجای این نمایشم؟!!!!!!!!!!!
Shahdad
لاک غلط گير را برمي دارم و “تو” را از تمام خاطراتم پاک مي کنم … “تـــو” غلط اضافيِ زندگيم بودي
Shahdad
از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟! پاسخم داد : ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم! اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم !!! گفت : تو اشتباه می کنی! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد !!
Shahdad
جانم را به دندان گرفتم.... و اعتماد را به خاک سپردم ..! خوب میدانم ... راه و رسم درندگی چون دیروز نیست..!! گرگهای این جنگل.... روی دو پا راه می روند....!!
Shahdad
همیشه ذره ای حقیقت؛ پشت هر "فقط یه شوخی بود" کمی کنجکاوی؛ پشت "همینطوری پرسیدم" قدری احساسات؛ پشت "به من چه اصلاً" مقداری خِرَد؛ پشت "چه می دونم" و اندکی درد؛ پشت "اشکال نداره" وجود دارد ...! شک نکن ...
Shahdad
لای این هندسه ی منظم سنگ و سیمان و آهن می پوسم... تحلیل می رود تمام شاعرانگی ام تمام زنانگی ام... خاطره ای دور دست می شوند دشت های فراخ آسودگی باغ های سخاوتمند پرتقال و صدای قورباغه هایی که من و بنفشه را ساعتها می خنداند..!!! ..
Shahdad
دیروز ، همین حوالی زلزله ای آمد... حالا همه حالم را می پرسند !!! بی خبر از اینكه " من" به این لرزیدنها سالهاست كه عادت كرده ام... به لرزشهای شدید شانه هایم و ترك های عمیق قلبم... اما هنوز " خوبم!!! "
Shahdad
وقتی که تکیه گاه کسی باشی نباید بلرزی نباید پایت سُر بخورد نه اینکه بترسی که خودت زمین می خوری بترسی از اینکه کسی که به تو تکیه کرده زمین بخورد و بشکند !!!
Shahdad
جنگ میان من و تو خیلی وقت پیش باید به اتمام میرسید اگر چشمانت آتش بیار معرکه نمیشدند…
Shahdad
با اینکه میدانم دستانم برای رسیدن به تو کوتاه هستند اما باز هم دستانم را به سویت دراز میکنم با این امید که تو نزدیک تر بیایی
Shahdad
تو فقط نخ بده ! دهان مردم را . . . من میدوزم !
Shahdad
دربدر کوچه ی تنهایی ام ... حرف بزن یا که نظر بر دلم ... پیر خرابات مرا دوش گفت... در گذر از این دل بشکسته ام ...
Shahdad
چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت ، جان می دهند و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود ...
Shahdad
اینو مخاطب خاص بخونه: وقتی تو نیستی که باتو حرف بزنم باخودم بلنـــد بلنـــد حــرف می زنم خـــودم و دعوا میکنم رو خودم غیرتی میشم با خـــودم بد اخلاقی میکنم ... خـــــوب جـات ُ پُــــــر میـکنــم؟؟؟؟