Shahdad
اینروزها که هنوز نیستـنت را به هوای دوباره داشتنت ثانیه شماری میکنم .. ساکتم .. حرف نمیزنم. نه که چیزی برای گفتن نباشد . . . نه! به این سکوت پیله کرده ام . . . نه که ندانم چه بگویم . . . نـــه!! اینروزها من از همیشه پر تر از حرفــم! از همیشه بیشتر گفتنی ها دارم . . . ولی من ماندم و یک عـــــــالمه ناگفته هایِ ناشنیده .. حرفهایم را جمع میکنم میگذارمشان گوشه ای روشن، میان دلــــــم! میگذارمشان یک گوشه ی دلم و آنها را هر روز گردگیری میکنم و یادشان می اُفتم و خلاصه آنقدر نگهداریشان میکنم . . . تا روزے که تو بیایــے !.!.! روزی که تو باشی و بخواهی برایت حرف بزنم! تا وقتی برمیگردی اتاقم پر از دوست داشتنی های تو باشد!
Shahdad
چــــــــــــــــه گویم از دوست که او را به جز تیکه انداختن کاری نیست چه گویم از رفیق که او همه با تو هیچ کاری نیست پس دیگر با چه کسی ........
Shahdad
دنیای عجیبی شده است . . . برای دروغ هایمان ، خدا را قسم میخوریم ، و به حرف راست که میرسیم ؛ می شود جان ِ تــو…
Shahdad
بعضی وقتا دوست دارم وقتی بغضم میگیره خدا بیاد پایین و اشکامو پاک کنه دستمو بگیره و بگه: آدما اذیتت میکنن بیا بریم ...!
Shahdad
دِلَم... نَه عِشقِ آتَشین میخواهَد نَه دروغ هاےِ قَشَنگ نَه سُکوتِ تَلخِ شاعِرانه نَه اِدِعاهاےِ بُزُرگ دِلَم یِک فِنجان قَهوِه ےِ داغ میخواهَد و یِک دوست . . .
Shahdad
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز ترا در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی..
Shahdad
لقمان را گفتند پارك دوبل از كه آموختی.........؟ گفت از دختران..
Shahdad
نـَـہ اینڪہ حَرفے بَرای گـُفتـَـטּ نــَבاشتـہ باشَم نـَـہ اینڪہ واژه اے مُناسبِ گــُفتَــטּ نـَבارم سُڪوت ڪَرבم نـَہ بــِہ خاطِر خوבم... آرے... مَــטּ سُڪوت ڪَرבه اَم...... بخاطِر تو
Shahdad
من یاد گرفته ام..... وقتی بغض میکنم وقتی اشک میریزم منتظر هیچ دستی نباشم وقتی از درد زخم هایم به خودم میپیچم مرهمی باشم بر جراحتم من یاد گرفته ام..... که اگر زمین میخورم خودم برخیزم من یاد گرفته ام..... که همه رهگذرند همه.....
Shahdad
یادمان باشد که همیشه ذره ای حقیقت پُشت هَر:"فقط یه شوخی بود" قدری احساسات پُشت "به من چه اصلا" واندکی درد پُشت " اشکالی نداره " وجود دارد ....
Shahdad
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ کجا باید صدا سر داد ؟ در زیر کدامین آسمان ، ... ... روی کدامین کوه ؟ که درذرات هستی رَه بَرَدتوفان این اندوه که ازافلاک عالم بگذردپژواک این فریاد! کجا باید صدا سر داد؟
Shahdad
زندگي شايد همين باشد! يك فريب ساده و كوچك آنهم از دست كسي كه فكر مي كردي همه چيز توست ،همه كس توست!
Shahdad
تازه فهمیدم سردی دستانم از سردی هوا نیست... مریض شدم! مریض نگاه های سردت...