سروش(نگهبان خاندان)
در هیاهوی گوش خراش جهان نامت را به نجوایی زمزمه کردم ندایم را به لبخندی پاسخ گفتی نگاهت در نگاهم گره خورد و.... ابدیتی پدید آمد!
سروش(نگهبان خاندان)
سرو تکیده قامت به خاک افتادن فرزندان کوچکش را به نظاره نشسته است غمی گنگ در هوا موج می زند من سرو را می نگرم آسمان مرا ..... باران نمی بارد!
سروش(نگهبان خاندان)
سکوت نکن ! سکوتت تمام ِ کوچه های بی سر تمام ِ تاریکیهای ِ تنها تمام ِ شبهای ِ یک طرفه تمام ِ خیابانهای ِ بی خط تمام ِ منی که نیستم ... سکوت ِ تو بن بست ِ تمام ِ لحظه های ِ من است سکوت نکن نازنینم
سروش(نگهبان خاندان)
ثانیه ها را با تو گم نخواهم کرد تو معنای ِ لحظه های ِ تنفسی ... دلیل ِ این حضور ِ بارانی ! چتر نباش در آغوشم ببار ...
سروش(نگهبان خاندان)
یادت هست انحنای لب آدم برفی به لطف انگشت کودکی هایمان همیشه رو به بالا بود...؟!!! کاش آدم برفی های زنده روزگار مانند آدم برفی های بچگی های ما بودند...
سروش(نگهبان خاندان)
خــــنـــــــــــــــــــــده هایم ،،، شـــــــکلاتی شـــــــــــده اند! زیــــــادی خـــــالـــــــــــص ... تـــــــــــــــلخ ِ تـــــــــــــــلخ ...
سروش(نگهبان خاندان)
فکر کنم ما تو نسخه رایگان دنیا زندگی میکنیم اون قسمتهاش که به بقیه حال میده برای ما کار نمیکنه !
سروش(نگهبان خاندان)
دلتنــگ نشـدی ببینـــی ، چگونــه خوبتریــن خــاطره هــــا ، بــی رحم تــرینشان مــی شود ..
سروش(نگهبان خاندان)
هروقت دل کسی رو شکستی روی دیوار میخی بکوب تا ببینی چقدر دل شکستی هروقت دلشان را به دست اوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی چقدر دل به دست اوردی اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند
سروش(نگهبان خاندان)
مرد که باشی وقتی دست زنی را عاشقانه میگیری تازه میفهمی مرد بودن را باید میانِدستانِ ظریف زن احساس کرد
سروش(نگهبان خاندان)
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ... بی انصاف چانه نزن ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ ... به قیمت عمرم تمام شده!!
سروش(نگهبان خاندان)
وقتی که رفت و منو از یاد برد هر چی که داشتم همه رو باد برد تو کنج عزلت خودم نشستم هر چی که ایینه بود زدم شکستم...
سروش(نگهبان خاندان)
باور کنید ... یک جایی که هنوز نمیدانم ... ... در زمانی که هنوز نمی فهمم ... کنار کسی که هنوز نمی شناسم ... جای من خالیست ...
سروش(نگهبان خاندان)
دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...